امـام ماندگـار است
بیست و دو سال بیحضورش گذشت که اگر بود، هنوز ایران حضور قدسی و روحانیاش را میبالید.
انگار همین دیروز بود. سخت مشغول حفظ کردن درس تاریخ برای امتحانات خرداد ماه بودم که شب هنگام، تلویزیون را روشن کردیم و به محض شنیدن خبری که لبریز التماس دعا برای بهبودی حال امام بود دلم را حزنی جان سوز گداخت.
امام را ندیده بودم ، جز از پشت صفحه شیشهای تلویزیون و به اقتضای سن اندکم نیز عمق وجودش را نمیشناختم ، اما هرگاه او را میدیدم دلم به تاپ تاپ میافتاد!
آن شب با شنیدن آن خبر حالم دگرگون شد، دلم لرزید که نکند...
اما با تمام امید و آرزو دستان کوچکم را برای طلب شفاعتش به سوی آسمان گشودم! تمرکزم را از دست داده بودم و دل به درس نمیدادم! تازه فهمیدم که دلبستگیام به او، به وسعت علاقهام به پدربزرگم بود! پدر بزرگ مهربانی که در نبود پدرم، بسیار شیرین و به یاد ماندنی طعم مهر پدری را به من چشاند و افسوس او را تازه از دست داده بودم ! و حالا احساس این که ممکن است پدری که امامش میخواندم را از دست دهم درونم متلاطم و توفانی میشد!
با وجود اینکه، آن سال ها شنیدن اخبار اصلا برایم خوشایند نبود و ذهن جنگ زده ام را تداعی گر بمب و آتش بود ، اما آن شب و شبهای پس از آن پیگیر اما پردلهره، دقایقی مانده به پخش خبر، خیره به صفحه تلویزیون میماندم که خبرگو ، خبر از بهبودی حال امام بدهد. وااسفا! که شب سیزده خرداد ماه فرا رسید ، گوینده خبر ساعت 21 بر صفحه تلویزیون ظاهر شد و مردم ایران را به دعا برای شفاعت امام فراخواند، حالم دگرگون شد و ترس از اینکه نکند او را از دست دهم تمام وجودم را فرا گرفت.
در کنار اعضای خانواده ملتمسانه دستان دعا را به سوی آسمان گشودیم و چه بسیار که «أمَ یجیب» ها خواندیم.
آن شب نمیدانم چگونه گذشت! سپیده صبح که بردمید، ساعت هفت صبح دل نگران رادیو را روشن کردیم . بعد از دقایقی محمدرضا حیاتی گوینده اخبار با صدایی حزنآلود و لبریز بغض ، خبر عروج ملکوتی اش را با چنین مضمونی اعلام کرد: «روح بلند و ملکوتی حضرت امام خمینی(ره) به ملکوت اعلا پیوست!»
اشک و آهها بود که گونهها و سینههای غمبار را میسوزاند. کسی با کسی حرفی نمیگفت و همه بیصدا و با چشمانی خون آلود به جایی خیره مانده بودند. طنین لرزان خبرگو در گوشها میپیچید . او در ادامه گفت که مردم را برای وداع آخر با امامشان مجالی فراهم میآورند.
تمام روزهای وداع که بارگاه شیشهای اش را ساخته بودند ، اشک بار خداحافظی ملت سوگوار با امام را از تلویزیون کوچکمان پیگیری میکردم. دوست داشتم جای یکی از آن کسانی باشم که بر کرانهی بارگاهش مینشستند و با او، از غم دل میگفتند و یا جای آن نوجوان معلولی که اماما اماما! میکرد و از ته دل با او سخن میگفت باشم . دوست داشتم همپای مردمانی که با پای پیاده به سوی پایتخت میشتافتند تا از نزدیک ، امام را با سوز جان بدرقه کنند، باشم!
اما افسوس! که شرایط زندگی خانوادهام و دوری راه، مدام نهیب محرومیت از وداع آخر با او را چون پتک بر سرم کوبید! اصلاً برایم قابل تصور نبود که دیگر چهرهی نورانی و سخنان گهربارش را از تلویزیون نبینم و نشنوم.
روزها گذشت و ماه ها ، سال شدند و اکنون عمر هجران به بیست و دو سال رسیده است و هنوز هم در و دیوار جماران سادگی ، صمیمت و شیرینی کلام و لهجهی اش که حکایت از طعم خاص همزبانی و همدلی با مردم را داشت را گواهی میدهد جماران تا همیشه تاریخ حکایت خواهد کرد که او که بود، چگونه زیست و چگونه به دیار حق شتافت !
و چه دیر اما برایم مغتنم است که به عمق برخی عقاید و اندیشههایش دست یافته ام:
آری ! او بود که شرط اصلاح جامعه را اصلاح خود فرد میدانست و میگفت: انسان اگر خودش منحرف باشد، نمیتواند دیگران را مستقیم کند و رهنمود او برای جلوگیری از کارهای خلاف شرع و اصلاح افراد فاسد، پیشه کردن رفتار نرم و ملایم میدانست.
او شجاعت در بیان حق را همواره به مردم توصیه میکرد و میگفت: در برابر انحرافات بایستید و از هیچ کس ترس نداشته باشید و در همه حال، ذات الهی را در نظر بگیرید و وظیفه خود را انجام دهید.
و هنوز و هر گاه این جمله حجتالاسلام والمسلمین سیدحسن خمینی را میخوانم به فکر فرو میروم ، اما یقین دارم که امام مرد حق بود و مردان خدایی زنده و جاودان خواهند ماند :
«خیلیها میآیند و میروند و یادی از آن ها باقی نمیماند . اما امام ماندگار است. آنچه امام را از دیگران متمایز میکند این است که امام گامی برنمیداشت جز این که قبل و بعد و همراه آن گام خداوند را میدید.»
نظرات ()