دلنوشته های...

خشکی بلوط ایلام
نویسنده : مهین داوری - ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

 بلوط پیر اینجا

سالهای بسیار دور در سرزمین‌های کوهپایه‌ای زاگرس زاده شدم. به لطف بارش‌های مداوم و سازگاری آب و هوا بلندای ریشه ام درعمق 4 تا 5 متری نفوذ کرد و اندک اندک وسعت خانواده ام به 640 هزار هکتار رسید و من اکنون بلوط کهنسال ایلامم !

عمرم به قدمت تاریخ سرزمین ایلام است و تنه ستبرم از ایستادگی و مقاومتم در برابر پستی و بلندی های روزگار حکایت می کند و چه سال ها که برگ های کرکی سبزم بر سرشاخه ها رقصیدند و ریه های خود را به عشق تلطیف هوا به دست ناملایمات سپردند که مبادا نفس شهر به شماره افتد.

تجربه دیدن فصول بسیاری در کارنامه ام ثبت است و دلخوشم که چهار فصل زندگی ام برای مردمان این دیار حیرت آور و سودمند بوده است !
بهار زندگی ام که با سرسبزی و شادابی مدوام همراه بود و هر روز بر سایه سارم ، مردمان کرد و لر بساط تفرج خویش را می گستراندند و با طیب خاطر، روزی خاطره انگیز را در دفترچه زندگی خود به یادگار می گذاشتند.

 و کم کمک ، با عبور از بهاران ، مردمان ساده و صمیمی به شوق آرمیدن در زیر خنکای سایه سارم، به پیشواز روزهای گرم تابستان می رفتند و من خوشحال از شادمانی مردم ، تمام هستی ام را ارزانی شان می کردم !

من هرگز از ریسمان تاب کودکان که تن سرشاخه ام را مجروح می ساخت خم به ابرو نیاوردم و گاه که تیغ تیز تبر بر من نواخته می شد که آتشی مهیا کنند و از هیزم آن غذا یا چایی بسازند، سوختم اما دم برنیاوردم !

 حتی در حافظه کوتاه مدتم ، نشانی از هشت سال مقاومت در برابر حملات هوایی بمب افکن های دشمنان ثبت است و گاه به چشمان خود سوختن و به خون غلطیدن تن و سرشاخه های بزرگان ایل، را نظاره گر بوده ام اما کاسه صبرم لبریز نمی شد.
آری من بلوط کهنسالم که اکنون با شما درد دل می کنم!
تشنه ام و لبانم خشکیده است و چندی است که ریشه ام تنها رنگ آب را می بیند!

 برگ هایم دچار تنگی نفس شده اند و چیزی شبیه بختک بر روی سینه کرکی شان جا خوش کرده است!

 وزش هر باره گرد و غبار، تن برگ هایم را می لرزاند که همانا ناقوس خفگی به صدا درآمده است!

گاه احساس می کنم که سوسکی سمج در زیر پوستم می جهد و ناجوانمردانه گوشت تنم را می خورد!

 این روزها اصلا حالم خوب نیست و تنگی نفس مداوم ، ریه ام را دچار برونشیت کرده است و می ترسم سرفه کنم که مبادا شهر را دچار مسلولیت سازم ! البته شنیده ام او نیز درغم مرگ ناگهانی بلوطستان پیر، به سوگ نشسته است!

 با اینکه غبار غلیظ ، سوی چشمانم را گرفته است و نشانه های زندگی شهری از این جا پیدا نیست اما هنوز امیدم از دست نرفته است و به مردمان شهر امیدوارم که هرگز بلوط پیر را فراموش نمی کنند و به رسم وفاداری، به یاری سایه سار دستان سخاوتمندش خواهند شتافت !
دم بر نمی آورم و تنها از اعماق درون، امیدم را مرور می کنم : "بلوط پیر را فراموش نمی کنند! "

و چه ناخودآگاه یاد این بیت عبدالجبار کاکایی حالم را دگرگون کرد:

ریشه‌ام در کنج این غربت سراست

با بلوط پیر اینجا آشناست!