روایت های نا نوشته
اینجا ایلام است. بوی دود و خاکسترش از سالهای دور و دراز سه دهه پیش هنوز به مشام میرسد کوه و کمرهایش استواری و استقامت مردمان سلحشورش را به رخ میکشند. اسامی خیابانها و کوچه برزنهایش که مزین به نام شهیدان است مصادیق روشنی از ایثار و از جان گذشتگی دلاورمردان و شیرزنان اوست .
استان ایلام هر چند با گذر ایام و در پس پستی و بلندیهای روزگار، شان و شهرتش مهجور مانده است، اما سزاوار است که او را با پیشینه تاریخی هشت سال مرزداریاش در دوران جنگ باز شناسند و با این نگاه، مرهم نِِه دردهایش باشند و ...
*مهین داوری
* روایت اول
چهاردهم شهریور سال 59 در گوشه ای از شهر مهران سور و سات مراسم عروسی برپاست. خنچه عقد و حجله آماده ثبت بهترین لحظات آغاز یک زندگی است میهمانان با شوق وارد میشوند و میزبانان با گشادهرویی آن ها را پذیرایی میکنند. دیگ پلو و گوشت مراسم در میانه کوچه بر روی آتش در حال پختن است. به ناگاه خاموشی مطلقی بر شهر مهران حاکم میشود و گاه به گاه انفجارهای دهشتناکی شهر را میلرزاند. بعد از دقایقی آشوبی برپا میشود مراسم را جیغ و فریاد ممتدی که در شهر می پیچد به آشوب می کشد .
مدام و پی در پی انفجارهای عظیمی شهر را به لرزه در میآورد. ترس ناشی از انفجار، شادی را از دل مهمانان میرباید و تشدید و استمرار وضعیت قرمز، مراسم عروسی را خالی از میهمانان میکنند .میهمانان از بیم جان یک به یک مراسم را ترک میکنند و عروس و داماد، حسرت وار دور سفره عقد میچرخند و با هر صدای انفجار برای آخرینبار در اولین شب آغاز یک زندگی از وسایل خانه با چشمان اشکبار خویش عکسهایی به یادگار میگیرند و بعد به همراه خانواده خانه و زندگی را به مقصد شهرک چنگوله شبانه رها میکنند.
صنعت عبدالهی عروس همان شبی است که مراسم عروسیاش با انفجارهای خمسهخمسه دشمن نور باران شد. او حتی با گذشت 32 سال از آن شب هنوز وقتی خاطره آن شب را مرور میکند بغض میکند و غبطه میخورد. او به خبرنگار پیک ایلام می گوید: اغلب مردم مهران آن شب را در شهر چنگوله با دلهره و استرس به صبح رساندند و ما نیز اول صبح با دلی غمبار به خانه برگشتیم و با دیدن دیگ غذای روی آتش و سفره عقد داغم تازه شد. تند و سریع وسایل ضروری را برای گریختن به شهر ایلام جمع و جور کردیم و هیچ فکر نمیکردم که دیگر خانه و شهرم را باز نگردم.
عبدالهی می گوید: ما و هفت خانواده از نزدیکان سوار بر خاوری که بخش وسیعی از آن با رختخوابها اشغال شده بود به سوی ایلام به راه افتادیم. در بین مسیر و منتهیالیه شهر مهران در حوالی مرز ، کشاورزان و اهالی شهر مهران با سلاحهای شخصی خود و گاه ابزار کشاورزی مرز را حفاظت میکردند و ما امیدوار به شجاعت آن ها از مهران دور می شدیم و در دل این امید را می پرواندیم که به زودی به آغوشش باز خواهیم گشت .
* روایت دوم
روزهای انتهایی بهمن ماه سال 62 است. شهر ایلام همچنان خالی و تنهاست و تنها برخی از مردمان که هنوز بیرحمی بمب و آتش را باور نکردهاند در تعطیلی و خاموشی شهر، روز را با استرس و دلهره به شب میرسانند. با به صدا درآمدن آژیر قرمز، ایلام به حالت وضعیت اضطراری و خطر در میآید . هر کسی برای یافتن جای امن به این سو و آن سو میدود و در پی یافتن پناهگاهی در میانه خیابانها هروله میکنند.
سکوت شهر با جیغ و فریاد ممتد زنان و کودکان متلاطم میشود. مادری با کودکی شیرخوار در آغوش شتابان به سوی دره ای میدود و طفل شیر خوار نیز بیخیال اتفاقات در حال رخ دهی ، شیر مینوشد و مادر کمی نرسیده به چاله در پیش چشمان همسایگان خویش با اصابت گدازه ترکشی در خون خود میغلتد و شهید میشود.
مالک محمودی، الان جوانی 29 ساله است او همان کودک شیرخواری ست که لحظه شهادت مادرش در آغوش او آرمیده بود. او در خصوص چگونگی به شهادت رسیدن مادرش با تکیه بر شنیده هایش از اطرافیان می گوید: مادرم «بدریه» آن روز وقتی صدای آژیر قرمز را می شنود چون میبیند که من مشغول شیرخوردن هستم با تاخیری چند دقیقه ای و از پی زنان همسایه به چاله ای که نزدیک خانه مان در محله بانبرز بوده می دود و برخی از زنان همسایه در عقب او نیز شروع به دویدن می کنند، به ناگاه یکی از زنان همسایه که پشت سر اوست به شهادت می رسد و مادرم نگران با دیدن این صحنه تا که می خواهد به سوی او برود به سرش ترکش اصابت می کند و شهید می شود.
محمودی بغض میکند و آب دهانش را قورت میدهد و به خبرنگار پیک ایلام میگوید: مادر که شهید می شود من نیز ساعت ها بی کس و تنها بر روی زمین سرد و یخ زده وا نهاده می مانم و نزدیک غروب مرا بی حال و در حالی که دهانم غرق خون بوده در همان محل شهادت پیدا می کنند.
مالک پس از سکوتی کوتاه گفت: مادرم با جان و دل مرا سفت در بغل چسبیده بود و بی رحمی ترکش او را مجبور با وانهادنم تنها بر روی زمین کرد.
برای مالک مفهوم مادر با معنای واقعی ایثار و از جان گذشتگی در آمیخته است. او با این جمله کوتاه گفتگویش را پایان می دهد: من چگونه و چرا زنده ماندم ...
*روایت سوم
زمستان استخوان سوز حوالی سال های 63 است و بلورهای برف بر سر شهر می بارد . شب هنگام با شنیدن اخبار از تلویزیون سیاه و سفید 14 اینچی خانه مان ، ترسی بزرگ دل کوچکم را می لرزاند و همزمان غمی سنگین بر روی آن آوار می شود که باز بیچاره مادرکه در نبود پدرم باید سپر بلای فرزندان شود تا که آن ها را از هجوم بارش تیر و ترکش در امان نگاه دارد .
مادر با طمانینه ما را به آرامش دعوت می کند و آن هنگام که خواب در چشمان من و برادر و خواهرانم سنگین می شود خود بی صدا و آرام به جمع کردن اثاث ضروری برای آغاز یک زندگی سخت در زیر چادر مشغول می شود و ما صبح که از خواب بر می خیزیم با دیدن رختخواب های جاجیم پیچ و ظروف بسته بندی شده در کارتون ها ،قریب الاتفاق بودن موضوع خبر گذشته را می فهمیم که باید شهر را ترک کنیم.
تا که بساط صبحانه مختصر را با صدای آژیر می گسترانیم بلافاصله لقمه در گلو مانده را با نهیب دیوار صوتی قورت می دهیم و بعد شتابان و سوار بر وانت بار وسایل ،از شهر خارج می شویم .
مادرم آن روزها هیچ نمی ترسید و الان می گوید که اگر آن زمان دل کوچک ما را احساس نمی کرد ،هرگز شهر را تنها نمی گذاشت.
*روایت چهارم
تمام دشت را چادرهای خیمه ای و گاه اتاقی پر کرده است مادران و دختران جوان در حال جا به جایی و چیدن وسایل داخل چادراند و هر چند یکبار کوژخمیده از سقف کوتاه چادر را دردناک می کشند و باز دوباره به کار خویش ادامه می دهند. مردان قوم نیز پس از ساعت ها چاه کردن برای دستشویی ، عرق آلود در گوشه ای از دشت خستگی از تن به در می کنند.
و کودکان پر انرژی مشغول چیزی شبیه بازی هفت سنگ هستند و در میانه دشت می دوند .
غذاهای ساده بر روی هیزم آتش مهیا می شود و چون آفتاب وسط آسمان می رسد ، سفره های ناهار بر درگاه چادرها پهن می شود و تا که مردمان جنگ زده می خواهند اولین ناهار را زیر سقف آسمان تناول کنند باد صدای آژیری که از دوردست ها به گوش می رسد را به آن ها می رساند و بعد از دقایقی با شنیدن صدای مهیب هواپیماهای جنگی ناخواسته نگاه ها به سوی آسمان خیره می ماند .
کودکان وحشت زده انگشتان اشاره را در گوش فرو می کنند و گریان به هر سو می دوند و سپس با تعقیب مسیر حرکت هواپیما و دیدن بمب هایی که بر سر شهر فرو می افتند دنیا بر سرشان خراب می شود. دود غلیظی آسمان شهر ایلام را می پوشاند و غم ویرانی زادگاه شان سوگی سنگین بر دلشان می نشاند.
باد آن روزها اگرچه قاصد آماده باش و آژیرخطر بود ،اما هر لحظه نیز ناگریز در میان دود و خاکستر به شماره افتادن نفس شهر را در پس بمباران ها ،خفه در گلوی بغض آلود دشت ناله می کرد.
*روایت پنجم
ماه هاست که مهمان دشتیم و دلتنگی دوری از شهرمان ما را به ستوه آورده است به بهانه خرید نان روانه ایلام می شویم . با ورود به شهر با دیدن بازارها و خانه های به خاکستر نشسته ، بغضی سنگین راه گلویمان را سد می کند .
با پای پیاده کوچه پس کوچه هایی که تلنبار خورده شیشه و خاکروبه اند را شتابان پشت سر می گذاریم و من با دیدن سر خاک آلود عروسکی که زیر تلی از خاک مدفون است خاطرات دختر همسایه برایم زنده می شود که او چقدر این عروسک را دوست داشت و با دیدن آن ضربان قلب نارسش به آرامش می رسید.
و همین طور که پیشتر می رویم خاطرات یک به یک در ذهنم تند و سریع شروع به رژه رفتن می کنند.
حوالی مدرسه قدم هایم را کوچک و سنگین بر می دارم و ناخواسته رویایی شیرین مرا با خود می برد.خودم را با کیفی پر از کتاب و دفتر بر دوش در میان کوچه های لبریز از شلوغی تصور می کنم. در طول مسیر گاه با دوستان هم کلاسی با مرور خاطره یک روز دیگر از کلاس درس ،قهقهه کودکانه سر می دهیم که ناگهان صدای خنده هامان با غرش یکباره صدای بلند و گوشخراشی در هم می آمیزد و آن گاه که به خود م می آیم در مقابل مدرسه می یابم.
تیر و ترکش تمام در آهنی مدرسه را جراحت بار کرده است و تازه می فهمم که آن صدای گوشخراش همین به هم خوردن تابلوی نیمه کنده شده مدرسه بر روی تن زخمی در است.
از میان یکی از سوراخ های در، محوطه حیاط مدرسه را نگاهی می اندازم .حیاط خالی از شور و شوق کودکانه دانش آموزان در زنگ های ورزش و تفریح است.از ته دل آهی بر می کشم و ناگزیر و به سختی نگاهم را از مدرسه و کلاس درس هایش بر می چینم و با حسرت او را به خدا می سپارم و می گذرم.
بوی سکوت و ازدحام خلوتی هولناکی تمام شهر را فراگرفته است. به نانوایی می رسیم .چند نفر در نوبت اند و پس از لختی انتظار کله باتر نان مان را در لای پارچه ای می پیچیم و با عجله و قبل از غروب آفتاب ایلام را به مقصد شهر چادری ترک می کنیم.
* روایت ششم
17 خرداد سال 63 ارکواز ی ملکشاهی/ هفدهمین روز ماه رمضان است و مردمان این بخش بیهیچ فکر استرسزا و ترسآوری روزشان را آغاز میکنند. کمی از صبح نگذشته، به ناگاه غرش هواپیماهای جنگی آسمان ملکشاهی را متلاطم و توفانی میکند. دیوارهای صوتی ممتد شیشههای برخی از منازل را درهم میشکند. صدای داد و بیدادِ مردمانِ وحشتزده ، شهر را نا آرام میکند. هر کسی به هر سو به دنبال یافتن جای امنی در حال هروله است. هواپیماهای دشمن بعثی در نبود استقرار پایگاه پدافند هوایی در ارکوازملکشاهی، در کمترین ارتفاع، شهر را به رگبار میبندند و دستهدسته پیران و جوانان را با شلیک گلوله به شهادت رسانند.
عبدالحمید کرمی یکی از شاهدان عینی این فاجعه در این خصوص به خبرنگار پیک ایلام گفت: من با چشمان خود جنایتکاری دشمن را آن روز در نهایت بیرحمی شلیک مستقیم گلوله به ساکنان این شهر را دیدم .
وی با اشاره به تعداد شهدای آن روز گفت: قریب 40 نفر در آن حمله و رگبار وحشیانه به شهادت رسیدند و یکی از شهدای آن روز حاج کریمخان ملکشاهی بود . او که دارای قامتی بلند و رشید و بلند قد بود که در زمان رگبار نیروهای دشمن با این که در میان درختان باغ مشغول آبیاری بود قد بلندش سبب شناسایی او توسط هواپیماهای دشمن که در ارتفاع کم در آسمان میچرخیدند شد و نیروهای دشمن با شلیک مستقیم گلوله به قفسهی سینهاش او را به شهادت میرسانند.
* روایت هفتم ،
* هشتم ،
* نهم
و...
افسوس قلم ها در بیان رفتارهای خالصانه عاجزند و روایت های نانوشته نیز بسیار و مجال بازگویی اندک !
اما باز ما مردمان ایلام تا همیشه تاریخ به این دلخوش خواهیم ماند که همانا ایلام ، ایلامی ست که شجاعت وامدار اوست و ایران مدیون مرزداری بی ادعایش !
نظرات ()