این جا مرکز جامع توانبخشی سالمندان «سپیدار» شهر ایلام است. سرایی که تحت نظارت بهزیستی استان ایلام و توسط بخش خصوصی اداره می شود. در این جا 23 زن و دختر منتظر و امیدوار به درهای بسته خیره مانده اند که شاید روزی کسی از راه فرارسد و آن ها را با خود به جایی غیر از این جا ببرد.
هفته زن بهانه ای برای بازدید از این مرکز فراهم آورد که حاصل آن بازدید ، گزارش خبری پیش روست که می خوانید:
در ابتدای خیابانی خاکی که سراشیبی تندی آن را آغاز می کند و شاید به محله بانبرز نیز خاتمه می یابد و در میانه همین راه ، درست در همسایگی صدای گوشخراش جوشکاری کاری هایی که روح را می خراشند ، مرکز جامع توانبخشی نگهداری قرار دارد. بر صدر در آهنی زنگ زده و قدیمی اش، تابلوی نام «سپیدار» خودنمایی می کند.
به محض ورود به حیاط مرکز ، فضای سبز بی جان و نامرتب آن، دل را پژمرده می سازد! خالی بودن آن از هر گونه وسیله تفریحی ، ورزشی و یا حتی سایه بان، یا که نیمکتی، غمی سهمگین بر روی دلت آوار می شود! پیشتر می روم ، به ناگاه چند تن از زنان و دختران آبی پوش خوشحال و شادمان از پشت پنجره ای برایت دست تکان میدهند! بغض در گلویت به کمین نشسته است و اشک در چشمانت موج می زند و من نیز از دور دستی برایشان به نشانه احترام تکان می دهم.
ملوک علی ویسی، مدیر فنی«سپیدار» پس از تماس های مکرر با مسوول موسسه و کسب مجوز بازدید و مصاحبه، با من همراه می شودکه به ملاقات مددجویان در سالن ها برویم.
با وجود پاکیزگی و تمیزی فضای داخلی سالن ، اما از در و دیوار آن بوی کهنگی به مشام میرسد و برخی از چارچوب درها ناسور و زخمی اند.
در حالی که از اتاق پزشک و کار درمانی عبور می کنیم، علی ویسی می گوید : در طول هفته بر اساس برنامه زمان بندی شده در این اتاق مددجویان توسط پزشک عمومی و فیزیوتراپیست معاینه می شوند .
سربالایی اندکی را پشت سر می گذاریم، مدیر فنی سپس در آهنی بزرگی را می گشاید!
تا که وارد سالن می شویم، از هر اتاقی گروه های دو ، سه و چهار نفره از زنان آبی پوش، متعجب به سوی مان روان می شوند ! برخی از آنان زیر لب چیزی شبیه سلام و احوالپرسی زمزمه می کنند. برخی بی تفاوت ، از دور خیره مانده اند و بعضی قدم های مردد خویش را به سوی ما به پیش می گذارند. لباس های یک شکل آن ها با دمپایی هایی جورواجور پلاستیکی شان ترکیبی خاص !در ذهن هر بیننده ای به تصویر می کشد.
موهای سفید ، حنایی رنگ و گاه رنگ کرده شان اغلب از جلو روسری هایشان خودنمایی می کند. احوالپرسی خودمانی و مصاحفه با آن ها، آغازگر این ملاقات است. علی رغم دستان زبر و یخ زده شان، نگاه شان گرم و سوزان است.
*اسمت چیست و چند سال داری ؟.
- اسمش « خیریه . م» است و 54 سال دارد.
مددکار پاسخ داد چون خودش بی خبر از سن و سالش بود .
* از خانواده ات بگو، چرا تو را اینجا آوردند ؟
- (سریع، اما بریده بریده شروع به حرف زدن می کند.) برادرم مرا به اینجا آورد .
*ازدواج نکردی؟
- نه!
*مادرت ، از مادرت بگو ، دلتنگش نیستی ؟
- نه اصلاً ! مادرم نباید راضی می شد که مرا به اینجا بسپارند!
دور تا دورم همگی جمع شده اند ! بر تن همه آن ها پیراهن های آبی زرنگاری است .
همگی وارد غذاخوری می شویم ! اتاقی نه زیاد وسیع که گرداگرد آن تخت های چوبی که بر آن ها موکت های کرم رنگ نازکی پهن شده است و درست در ضلع جنوبی آن و روبروی در ورودی ، تلویزیونی کوچک بر میزی کهنه که ضبط صوتی نیز در طبقه پایین آن قرار دارد و نه در وسط اتاق ،بلکه بر کرانه ضلع جنوبی آن ، دو یا سه میز آبی فایبرگلاس رنگ و رو رفته بی هیچ سفره و یا حتی رومیزی صاف و ساده ای قرار دارد که صندلی هایی نیز به صورت نامرتب در گرداگرد آن چیده شده اند ،آنقدر سالن خالی از هیچ است که هر صدای کوچکی در آن، با پژواکی چند برابر به خودت باز می گردد. صدای بلند مددجویان که همه با هم از خود و دردهایشان می گویند و دیدن چند تنی از آن ها که برکرانه پنجره، منتظر به حیاط خیره مانده اند تمام رشته افکارم را به هم می ریزد، اما مگر می شود بی تفاوت از کنار سالن خالی از هیچ عنصر اشتها آور گذشت؟ ! نه گلی، نه گلدانی و نه هیچ چیز دیگر.
«فاطمه .ف»،آشپز مرکز است. او گفت: طبق دستور پزشک برنامه غذایی مددجویان تنظیم می شود و در هفته دو روز غذاهای درخواستی مددجویان طبخ می شود.
بر صندلی خشک و بی روح فایبرگلاس می نشینم و همه آن ها را دعوت به نشستن بر گرداگرد میز می کنم !
«معصومه .ع »، یکی از مددجویان است که بی مقدمه شروع به حرف زدن می کند.
- دو دختر دارم . دوست دارم به خانه برگردم . و هر روز منتظرم که به سراغم بیایند!
ناگهان ، یکی از پشت سر بر روی شانه ام محکم می کوبد، به سویش بر می گردم ، از او اسم و سن و سالش را می پرسم.
- «جمینه . س» و فکر می کنم 53 سال دارم .
دستانش یخ زده ست. روسری اش را محکم بسته و موهای سفید مایل به حنایی اش از روسری پیداست :
- مادر و پدرم مرده اند، اما پنج برادر دارم .
*- دوست داری سراغت بیایند ؟
- چند بار زنگ زدند، اما نیامدند.
ناخودآگاه با دیدن نگاه زل زده یکی دیگر از آن ها که مقابلم نشسته است دلم می گیرد. او بی هیچ حرف و پلک زدنی به جایی خیره مانده است. از نام و نشانش می پرسم.
- اسمم« زیور. م» است، شوهرم تازه فوت کرده و برادرم مرا اینجا آورده است.
سپس مدیر فنی به سوی پیرزنی که آن سوی تر و به تنهایی بر تختی نشسته اشاره می کند و می گوید:
- او را در خیابان پیدا کردند ، اصلاً نام و نشان خود را به یاد نداشت و بسیاری از آداب اجتماعی را فراموش کرده بود اسمش را انتخاب کردیم و با کار درمانی، بسیاری از آداب به او آموزش داده شد.
بر روی یکی از دیوارها چندین صنایع دستی آویزان است. با صدای بلند از همه آن ها می پرسم که کار دست آن هاست.
«خیریه» ، زبر و زرنگ به روی تخت کنار این دیوار می رود و در حالی که می خواهد یکی از آن ها را از دیوار جدا کند، می گوید: این کار من است من آن را درست کردم .
زنی بلند قد و سیه چرده در حالی که گاهی گریه می کند و با گوشه روسری اش اشک گونه اش را پاک می کند و گاهی دیگر با احساس حرف می زند. از تختی برمی خیزد و به سوی ما می آید:
*اسمت چیه و چند سال داری؟
-«توران . ش» و 55 سال دارم. طلاق گرفتم و با وجود اینکه ارثم را به دیگر اعضاء خانواده ام بخشیدم ،اما آن ها در عوض مرا تحمل نکردند و مرا به این جا سپردند.
دلش پرغصه است و چون ابر بهاری اشک می ریزد . تکرار واژه ی کردی «هی روله روله « او که با چاشنی بغض وگریه درمی آمیزد ، بند بند دلم را از هم پاره می کند.
بر درگاه سالن، یکی از آنان مضطرب و بی قرار در حال جویدن لبان خویش است. رنگ به رخسار ندارد او را می خوانم.
- «هدیه.م »هستم و 63 سال دارم.
او عمر دقیق خویش را گم کرده است و مددجوها می گویند که 48 سال دارد.از او در مورد مرکز می پرسم !
- به اندازه دنیای خودمان است. اما دوست دارم به خانه برگردم و این آرزو و دعای هر روزه من است.
«مریم .ف »، جوانی کم سن و سال با روحیه ای شاداب که مسوول بهداشت و استحمام مددجویان است در مورد شرایط حقو قی اش گفت: از ابتدای سال 90 در این مرکز به صورت شبانه روزی کار می کنم و حقوقم 200 هزار تومان است.
او می گوید:کار در این مرکز بسیار سخت است. گاه برخی از آن ها ما را به باد کتک می گیرند . سرکشی می کنند و گاه نصف شب با جیغ و دادهای وحشتناک خواب را از چشممان می ربایند.
*نوع برخورد خانواده ها با شما چگونه است ؟
- اول به عشق کمک به خلق خدا و بعد کسب درآمد به این کار روی آورده ایم، اما گاه برخی بی مهری و تند خویی خانواده های تحت پوشش خستگی تن مان را دوچندان می سازد.
مدیر فنی مرکز نیز حقوق خود را برای شش ساعت کاری در روز ، 250 هزار تومان مطرح می کند.
هیچ کس از کار گله نداشت. حقوق کم می گرفتند، اما دل زدگی در کار نبود. آیا می توان حضور آن ها را در فضایی که دل را مچاله می کند و پژمرده می سازد با پول جبران کرد؟
یک نفر بیمار می شود همه به رسم عیادت با سبدهای گل روانه بیمارستان می شوند. گوشه گوشه اتاق گل می شود، همه برایش طلب سلامتی می کنند، اما کو کار خیری که خدا در جواب آن ثواب، شفایش دهد.
پروژه ای قرار است افتتاح شود از ماه ها قبل برای مهیا سازی مراسم افتتاحیه ، چه اعتبارها که صرف حواشی و موارد غیرضروری می شود و چه هزینه های سفری که برای دعوت از میهمانان دور و نزدیک و به توجیه با شکوه تر کردن این مراسم صرف نمی شود، این هزینه ها چند برابر حقوق یک مددیار است . به اندازه حقوق یک ماه ، دو ماه ؟
شان و سزاوار مقام زن این است آن گاه نیز که به سبب برخی ناملایمات به سرایی از نوع سالمندانش می سپارند آیا آن سرا نیز باید از بد شانس و اقبال، سرایی نمور و بویناک باشد؟
این چه نظارتی است که ارگان های دولتی بر چنین مراکزی دارندکه دست و پا زدن بخش خصوصی را در اداره نامناسب مراکز تحت نظارت خود که حتی گاه در پرداخت اجاره بهای سنگین مکان مرکز و حقوق پرسنل خویش دچار مشکلات بی شماری می شوند را می بینند اما دریغ از یک حمایت و یا عکس العمل کارساز ؟
آیا تاوان این گونه نظارت دولتی و عملکرد بخش خصوصی را زنان و دخترانی که خود رنجور و دلشکسته اند و نیازمند مهر و محبت هستند باید بر گرده زخمی خویش هموار سازند؟
و چرا نهاد دولتی هرگاه که نام گزارش و یا گفت و گو با مراکز تحت نظارتش به میان می آید محتاط، اما بی میل و مشروط که اگر ویرایش نهایی مطلب رسانه ای به خود او واگذار شود، اجازه بازدید را صادر می کند؟
پنهان کاری و در پستو قرار دادن این مراکز ، دردی را درمان نمی کند که اگر این مراکز را بخش های دولتی و یا خصوصی نتوانند به آبادانی و رفاه شایسته و بایسته برسانند، حداقل معرفی این مراکز به جامعه ، این حسن را دارد که می تواند خیرین را از وجود چنین مراکز نیازمندی در شهر خبر دهد که به یقین با حمایت مالی و معنوی خیرین بخشی از دردها، به درمان می رسند.
دستانم یخ بسته است و معده ام می سوزد. دیدن زنی که بر سر هیچ پوششی ندارد و مرتب بر پیراهن خود دست می کشد و انگار چیزی را به سوی دهان خود می برد، شکنجه ام می دهد.
-به سبب تزریق آمپول اشتباهی فلج شده است. در منزل بی قرار بوده که اورا اینجا آورده اند.- مددیار گفت.
یکی آن سوی تر با واکر وارد سالن می شود بر تخت می نشیند به سویش می روم.
* اسمت چیه؟
-طاووس
*چرا اینجایی ؟
- پسرانم مرا اینجا آورده اند، ترا به خدا ! آن ها را بگو که به من سر بزنند. دوست دارم مرا از این جا ببرند.
شروع به گریه می کند ، اشک امانش نمی دهد. فضای سالن بارانی می شود، همه می گریند و من بی تاب و بغض آلود آن ها را به آرامش دعوت می کنم.
در میان فضای اشک آلود سالن یکی برای چندمین بار دستانش را به سویم دراز می کند. بغض امانم را بریده است و اوست که برای بار چندم، از من گوجه و خیار طلب می کند ، افسوس که من ندارم.
اینجا بغض هم اشک میبارد
نظرات ()