دلنوشته های...

 
نویسنده : مهین داوری - ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩
 

سینمای قدس ایلام یا وعده‌گاه عشاق 

برای دیدن فیلم تنها دوبار به سینمای قدس ایلام رفتم. بار اول "هفت دقیقه مانده به پاییز" و بار دوم و آخرین بار "چهل سالگی"؛ تنها و مشتاق دیدن فیلم "چهل سالگی"، روانه یکتا سینمای ایلام شدم. به محض خرید بلیت یک هزار و دویست تومانی آن، متعجب ماندم که چقدر در این شهر سینمایش بی‌قیمت است و چقدر خوب که به تماشا نشستن تلاش سینماگران ایران با پرداخت بهایی اندک در این شهر قابل دسترسی است. تمامی این افکار، تنها برای مدتی کوتاه و خیلی گذرا، ذهنم را مشغول می‌سازد. فضای سالن انتظار محدود و کوچکش با نیکمت‌ها و صندلی‌های مندرس و رنگ و رو باخته‌اش، حالم را دگرگون می‌کند. کهنگی و تیرگی در و دیوارش، دلتنگی‌زاست و ازدحام خلوتی سالن نیز، بر دلتنگی آدمی می ا‌فزاید. بی‌تاب و کنجکاو، به سمت در چوبیِ رنگ و لعاب رفته‌ی سالنِ پخش فیلم می‌روم و در حالی که به ته مانده‌ی بلیت در دستم نگاهی می‌اندازم وارد سالن می‌شوم. در ابتدا فکر می‌کنم که باید حتماً بر صندلی‌ای که بر روی بلیت مشخص شده بنشینم اما این فکر تنها با مثکی چند ثانیه‌ای، با دیدن و دریافتن موقعیتم، که در سکوت و خلوتی غیرقابل توصیف محسور است از میان می رود و همان آن، به دلخواه صندلی‌ای را در ردیف‌های میانی برای نشستن برمی‌گزینم؛ چرا که سالن نمایش فیلم در حالتی غیرعادی،‌ انگار می‌خواست "چهل سالگی" را به اکران خصوصی برود؛ اکرانی خصوصی برای جمعیتی بالغ بر ده تا بیست نفر، نه کم و نه بیش. بر صندلی که نشستم، سختی و تیزی بی‌رحم و صدای جیرجیر آن، این نهیب را بر دلم زد که مگر می‌شود بی‌اعتنا به جیغ و ناله‌ی مدام صندلی‌ها، به تماشای فیلم نشست؟ زمان زیادی نمی‌گذرد که سالن برای پخش فیلم تاریک می‌شود. البته با تاریک‌تر شدن سالن، دلم نیز مقداری آرام‌تر می‌شود چرا که تاریکی در این موقعیت، شاید نعمتی است و مرا از دیدن و توصیف کاستی‌های دلخراش سالن می‌رهاند! نمایش فیلم بر روی پرده که آغاز می‌شود، روایت و روایت‌هایی از زندگی عشاق نیز، در دیگر سوی پرده و در انتهایی‌ترین ردیف‌های سینما، در حال رخ دادن است. کیفیت نامناسب تصویر فیلم و صدای نامفهوم دیالوگ‌های بازیگران، اعصابم را به هم می‌ریزد. هرچه دقیق و دقیق‌تر می‌خواهم گوش دهم تنها صدای دستگاه آپارات و چرخیدن سنگین و صدادار حلقه‌ی فیلم است که ذهنم را مشوش‌تر می‌سازد و به موازات آن، نجواهای با صدای بلند عشاق انتهای سالن، بر این آلودگی صوتی می‌افزایند؛ عشاقی که اغلب همین دختران و پسران نوجوان و جوان این دیاراند که در پس دوستی‌های ناسالم و غیرمشروع، به ناچار سینما را تنها مأمن و پایگاهی یافته‌اند که در آن، به دور از نگاه‌های مادران و پدران و کنجکاوی‌های مردمان این شهر، خواسته و ناخواسته تن به خواری خویش می‌سپرند. البته، آنان به اشتباه می‌اندیشند که تاریکی سینما می‌تواند پرده‌ای بر رفتار و اعمال ناشایستشان باشد. همین طور که فیلم به "چهل‌سالگی"‌اش نزدیک‌تر می‌شود، در این سوی پرده و انتهای سالن، دختران و پسران دلداده‌اند که لحظه به لحظه در حضیض ذلت و افول هستی خویش فرو می‌روند و من نیز در ما بین این دو سو؛ این واقعیت تلخ را به نظاره نشسته‌ام و بی‌هیچ صدایی در خود فرو می‌شکنم که خدایا! ما را چه شده است که این چنین باید تاوان پس دهیم، خدایا! ما را چه شده است که بی هیچ قبحی، حتی دیگر حرمت ماه رمضانت را نادیده می‌گیریم! خدایا به خدایی‌ات سوگند! دختران نجیب و پسران غیرتمند این دیار، همواره به خوشنامی زبانزد بوده‌اند، حال چه شده که این چنین، راضی به ذلت و نابودی خود شده‌اند که اگر ذلت و خواری نبود و اگر این روابط، سالم بود نیازی به پناه گرفتن و در تاریکی خزیدن سینمایش معنایی داشت؟!

فیلم "چهل ساله" می‌شود و بعد تیتراژ پایانی فیلم. سالن روشن می‌شود و من، در حالیکه سوال‌هایی چند، ذهنم را مشغول ساخته سالن را ترک می‌کنم.

خدایا! چه شده، که این چنین حد و مرزهای اخلاقی در هم شکسته می‌شود؟

ای کاش زمینه‌ی آسیب‌شناسی دقیق و کارشناسانه‌ی این هنجارشکنی‌ها و گسست ارزش‌های اجتماعی هموارتر و آسان‌تر می‌شد که در ایلام و هیچ کجای ایران پهناورمان، گرفتار و شاهد این گونه معضلات عمیق اجتماعی نباشیم. به امید آن روز و به امید روزی دیگر، که ایلام عزیزمان را، سینمایی مجهز، مدرن، استاندارد و البته با نظارت و کارایی مشخص! از نو بنیان نهند!!

آیا آن روزها، فرا خواهند رسید؟!