دلنوشته های...

عدالت را کسی پاسخگوست
نویسنده : مهین داوری - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠
 

به مناسبت هفته اکرام و دستگیری از نیازمندان

عدالت را کسی پاسخگوست

 

فَما جاعَ فقیرٌ إلّا بِما مُتِّعَ بِهِ غَنِیٌّ

و این فریاد بلند علی عدالت گستر تاریخ است که هنوز  از عمق دوران  به گوش میرسد: «پس فقیری گرسنه نماند ، جز آن که توانگری از حق او خود را به نوایی رساند.»

و او حکومت را پذیرفت که عدالت را برپا سازد و فقر و ناداری و ستمگری را بزداید.

شب که چادر سیاهش را بر شهر مدینه می گستراند و آنگاه که سکوت و خواب، ضربان شهر می شد با انبانی از مهربانی و انفاق ، کوچه ها را می پیمود و بعد کلون درهای کلبه فقرا را به صدا درمی آورد و قبل از گشایش در ، انبان را مینهاد و میگذشت.

کوچه ها به صدای  بی صدای گام هایش در دل شب عادت کرده بودند و فقرا به مهربانی های بی رنگ و ریایش. علی (ع) که رفت ،کوچه ها بوی غربت گرفتند و دیگر هیچ دری نیمه شب به صدا درنیامد و...

هفته ایتام و کمک به نیازمندان، فرصتی برای تولید گزارش پیشرو فراهم آورد که تقدیم میگردد:  

 

اینجا سرطاف است، شهرکی در چند کیلومتری  ایلام، با خیابان‌بندی و کوچه‌های سردرگم و بن‌بست. اینجا یک در میان و نامنظم نشانه‌هایی از تابلو اسامی خیابان‌ها به چشم می‌خورد، اما گاه، در میان کوچه پس کوچه‌های بی‌نام و نشان خاکی و گِِل‌آلود گم می‌شوی.

خانه‌ها و ساختمان‌ها قدیمی و سنگی‌اند و بر درگاه برخی از آن‌ها زنان و دختران نشسته‌اند و پسرکان و مردان نیز گاه آرام و بی‌صدا عبور و مرور رهگذران را با نگاه تعقیب می‌کنند و کودکان بازیگوش سرگرم بازی‌های کودکانه خویش، در میان کوچه‌ها از پی هم می‌دوند.

تمام ده را گرمای سوزان تابستان فراگرفته است. بلوار امام خمینی و درخت‌ها و فضای سبز نیمه جانش را پشت سر می‌گذارم و کمی نرسیده به انتهای بلوار، راهم را به سمت چپ و داخل خیابان نیمه آسفالته و خاک‌آلودی که سربالایی تندی دارد کج می‌کنم. وارد خیابان گلستان می‌شوم و چون ساختمان  دهیاری را پشت سر می‌گذارم، به انتهای سربالایی نزدیک می‌شوم و در دامنه تپه متوقف می‌شوم.

سراغ منزلش را از چند خانم که همان حوالی به ما خیره مانده‌اند می‌گیرم. آن‌ها با  اشاره دست مرا به سمت کوچه باریک خاکی راهنما می‌شوند. مردی جوان با کلاهی بر سر در ابتدای کوچه خاکی می‌بینم، او  چار دست و پا و  به شیوه‌ای دردآور  روی زمین راه می‌رود و با دیدن کشیده شدن  پاچه شلوارش که پاهایش در آن گم است، غمی سنگین بر روی دلم می‌نشیند.

در پاسخ به سلامم جمله‌ای که نامفهوم است می‌گوید. دوباره که حالش را می‌پرسم در حالی که کلاهش را عقب‌تر می‌کشد، و  سرش را به سوی آسمان برمی‌کشد، می‌پرسد: تسبیح برایش آورده‌ام یا نه؟

من که بی‌خبر از خواسته او بودم، اظهار شرمندگی می‌کنم و قول می‌دهم که برایش ببرم.

او همپایم به شیوه خودش راه می‌رود و چندین بار، با دست خانه‌شان را به من نشان می‌دهد. نرسیده به مقصد، مردی از داخل منزل به کوچه وارد می‌شود. هنوز خودم را معرفی نکردم، مرا به داخل منزل دعوت می‌کند. تا که پا درون حیاط می‌گذارم، با دیدن پتوهای رنگ و رو رفته و مندرس بر درگاه اتاق، بوی بی‌رحم فقر به درونم نفوذ می‌کند.

او جلوتر می‌رود و من به دنبالش و دیگری چار دست و پا در پی من.

به اسم او را می‌خوانم و بعد سلام و احوالپرسی.

کوژ او خمیده است و دست راستش علیل. چین و چروک عمیق پیشانی و چشمان دریده اما خسته‌اش، مرا به شنیدن دردهایش مشتاق‌تر می‌کند. به اتاقی که محقر و آکنده از بوی تعفن و رد بال پرواز مگس‌هاست وارد می‌شوم. به محض ورود، با وزش گرمای بخارآلودی که در آن حتی خبری از نسیم سوزان باد پنکه‌ای نیست، دلم می‌گیرد.

این مرد جوان، اسمش جواد است و از معاودان عراقی است.  پدر و مادرش را سال‌ها پیش از دست داده و او مانده است و برادر معلولش که کریم نام دارد. از دردهایشان با هم که می‌گوییم، کریم مدام و یک در میان، سراغ تسبیح از من می‌گیرد.

بر در و دیوار اتاق کوچکی که از آن درون آشپزخانه نیز پیداست عکس‌هایی از مسوولان ارشد کشوری به چشم می‌خورد. از او در مورد عکس‌ها می‌پرسم که او در پاسخ از عشق و علاقه‌اش نسبت به آن‌ها می‌گوید.

او می‌گوید: به احمدی‌نژاد رأی داده است و داشتن این سرپناه را نیز لطف او می‌داند، چرا که  قبل از اقامت در این منزل، زیر چادر زندگی می‌کرده‌اند.

از جواد در مورد درآمد و وضعیت معیشتی‌شان می‌پرسم که به ناگاه با ورود خانمی میانسال که مدام تشکر می‌کند، صحبت‌مان قطع می‌شود. از همسایگان جواد است و اسمش کشور است. بی‌مقدمه از خودش و زندگی‌اش می‌گوید. شش فرزند دارد و شوهرش نیز معلول جسمی است. کشور تمام آرزوهایش را در داشتن یک تانکر آب خلاصه می‌کند و می‌گوید: اگر تانکر داشتیم، مشکلاتمان حل می‌شد.

او چون کریم و جواد‌، دارای کارت سبز است و نداشتن بیمه و علیل واری، او را به تنگ آورده است و دریافت ماهانه مستمری‌32‌هزارتومانی از بهزیستی نتوانسته است که جوابگوی زندگی بخور نمیرشان باشد، چه رسد به پرداخت فیش‌های معوقه آب و برق و گازشان‌!

جواد با اشاره به دبه سفید رنگی که در گوشه‌ای از آشپزخانه قرار دارد، می‌گوید: آن دبه، کار تانکر آب را برایم انجام می‌دهد. تا که می‌خواهم از خورد و خوراکشان بپرسم کریم گله‌مندانه می‌گوید: کاش بهزیستی برایم یک چرخ می‌خرید، که جواد بلافاصله می‌گوید: چرخ دارد، اما من با این دست علیل نمی‌توانم او را راه ببرم. کاش موتوری داشتم و او را سوار بر آن، به شهر می‌بردم.

غم‌شان آنقدر بزرگ است که تنها شنیدنشان دل را به رنج می‌آورد، چه رسد که بخواهی عمق فقرشان را زندگی کنی‌!

از شدت گرمای اتاق، جویباری از عرق در میان شکاف‌های پیشانی کریم بر روی گونه‌هایش سرازیر می‌شود. دیدن چشمان لوچ و پردرد کشور و شنیدن مدام دردهایش، دلم را به تنگ آورده است، از عمق جان نفسی بر می‌کشم و برای تجدید روحیه از میان پنجره کوچک اتاق که به سوی آسمان گشوده شده است، به بیرون چند ثانیه‌ای خیره می‌مانم و بعد نگاهم را به داخل اتاق باز می‌گردانم و در حالی که با شنیدن این جمله جواد که یخچالم نیز دیگر مواد خوراکی را سالم نگه نمی‌دارد و کهنه است، ناخودآگاه حالم دگرگون می‌شود و ناگزیر برای چندمین بار عکس‌ها و جملات زیر آن‌ها را مرور می‌کنم. بر زیر یکی از پوسترهای آقای احمدی‌نژاد که لبخندی بر لب دارد این نوشته آمده است: «مرد مجری عدالت خواهد آمد» و کمی آن سوتر، بر زیر پوستر امام خمینی(ره) این نوشته دیده می‌شود: «‌جمعیتی که پشتوانه‌اش خداست شکست ندارد‌.»

سپس وقتی از آن‌ها می‌پرسم که توقع شما از مسوولان چیست؟ می‌گویند: هیچ .

و فقط کشور است که برای بار چندم، داشتن تانکر آب را به عنوان آرزوی اغلب خانواده‌های سرطاف مطرح می‌کند.

وقت خداحافظی‌، سراغ یکی دیگر از نیازمندان ده را می‌گیرم و جواد راهنمای ما برای یافتن آدرس جدید می‌شود و با هم راه می‌افتیم. خیابان گلستان را در سراشیبی تندی بازمی‌گردیم. در میانه بلوار امام خمینی، جواد  می‌گوید: همان در آبی رنگ است.

در که می‌زنم خانمی با لبخندی درخشان مرا به داخل منزل دعوت می‌کند. با دیدن کولر بر پشت پنجره خوشحال می‌شوم که چه خوب‌! ساکنان این خانه در هرم گرمای سوزان تابستان نمی‌سوزند‌.

داخل اتاقی تاریک و گِل و گچی می‌نشینیم.

عصمت، مادر خانه است و 43 سال دارد، او با رویی گشاده مدام مرا با لحن و الفاظ صمیمانه‌اش می‌نوازد و می‌گوید: دو دختر و یک پسر دارد و شوهر 52 ساله‌اش کاظم نام دارد و از بیماری روانی رنج می‌برد.

به سبب معاود بودن شوهرش، فقط خودش تحت پوشش بهزیستی است و ماهانه مبلغ 36 هزارتومان مستمری و45 هزارتومان یارانه دریافت می‌کند.

منزل شان استیجاری است و ماهی80 هزار تومان اجاره بها پرداخت می‌کنند.

عصمت می‌گوید: خانه ما گازکشی نیست و اغلب اوقات آبمان نیز قطع است و با ذخیره و گرم کردن آب استحمام می‌کنیم، و قبوض آب، برق‌و اجاره بها منزل را هم چند ماه است که پرداخت نکرده‌ایم.

عصمت می‌گوید: شش ماه است که رنگ و مزه گوشت را نچشیده‌اند و در صورت نسیه دادن مغازه سوپری روغن،  برنج و مایحتاج ضروری تهیه می‌کند و الان نیز مبلغ یکصد وسی هزار تومان به او مقروض است.

شدت تنگدستی، دختر بزرگش را محروم از ادامه تحصیل کرده است و دختر دیگرش، مهناز است که دانش‌آموز سوم راهنمایی و پسرش سال اول دبیرستان است.

وقتی از مهناز راجع‌ به معنای زندگی می‌پرسم می‌گوید: هرچند فقیریم، اما زندگی برایم زیباست و به همین راضی هستم و اگر مسوولان سرپناهی برای ما فراهم کنند دیگر غمی نداریم.

مهناز در ادامه می‌گوید: هیچ مفهومی از تفریح و سفر در ذهن ندارم و تنها پارسال برای زیارت مسجد صاحب الزمان به شهر ایلام رفتم.

عصمت مدام با تسبیحی که در دست دارد ذکرهایی زمزمه می‌کند و در تأیید حرف دل دخترش می‌گوید: هر چند مسوولان تا کنون کار خاصی برای ما انجام نداده‌اند، اما هر روز که از خواب بیدار می‌شوم، اول نعمت یک روز نو زندگی را  شکر می‌گویم و بعد آرزو می‌کنم که شر و بلا از جمهوری‌اسلامی دور شود.

با شنیدن این جمله‌اش ناخودآگاه موج اشک، نگاهم را تار می‌کند.

آفرین بر اینان، در اوج فلاکت و فقر، باز خداوند را به عنوان بزرگترین تکیه‌گاه، فراموش نکرده‌اند و به او پناه می‌برند و به دنبال آن این سوال در ذهنم ایجاد می‌شود که آیا جا ندارد مسوولان به پاس کم توقعی و عشق این نوع افراد به جمهوری‌اسلامی‌ایران قدم‌های اساسی برای خشکاندن ریشه  فقر انجام دهند؟

و یا، اگرچه تبعه‌های عراقی طبق قانون محروم از تسهیلات آموزشی، بهداشتی و... هستند، اما مگر دین اسلام داعیه‌دار اعتلای انسانیت، عدالت گستری و انفاق نیست و مگرنه این‌که ما مفتخر به مسلمانی هستیم، پس آیا نادیده گرفتن فقر و فلاکت  بیچارگان و درماندگان در شأن دین اسلام و مسلمانی‌ست!؟

پس ای وای بر ما! مسلمانی خویش را جار می‌زنیم،  بی آن که سرسوزنی آه سوزان عصمت‌ها و جواد‌ها ما را بگدازد.

مهناز داشت از آرزویش برای رسیدن به شغل پزشکی می‌گفت که پدرش کاظم از راه رسید. مردی سیه چرده با موهای جوگندمی: برمی‌خیزم و من در حالی‌که خودم را خبرنگار معرفی می‌کنم، او آهسته آهسته و متعجب به سویم می‌آید. اول می‌گوید از بس قرص خوردم داغان شدم؛ قرص‌های سفید.

او بسیار شاکی و گله‌مند می‌گوید: هیچ‌کس، هیچ باری از دوش ما برنداشته است. زندگی ما زندگی فلاکت‌باری است. مسوولان به درد دل ما گوش نمی‌دهند و ما را به این اداره و آن اداره حواله می‌دهند.

ای‌کاش مسوولان اینجا بیایند و من از نزدیک دردهایم را به آن‌ها بگویم. آن‌ها بیایند و ببینند که زندگی ما چقدر عذاب‌آور و دردناک است.

دخترانم دچار عفونت شدید شده‌اند و پول ندارم آن‌ها را مداوا کنم و نداشتن بیمه و هیچ درآمدی، کمرم را شکسته است.

هرچه می‌گذرد با عصبانیت و فریادی بلندتر، دردهایش را یک به یک می‌گوید و هر چقدر عصمت می‌خواهد او را به آرامش دعوت کند سودی ندارد.

عصمت مرا قسم می‌دهد که عکسهایش را درتلویزیون نشان ندهم و همسرش بی‌پروا می‌گوید: بگذار نشان بدهد شاید کسی درد ما را باور کند.

(آن‌ها بی‌خبرند که من خبرنگارم نه تصویربردار صدا و سیما.)

کاظم دلش بسیار پر است و مدام از بی‌کسی و بی‌توجهی مسوولان ناله می‌کند. آنقدر می‌گوید که خود در پایان پس‌از سکوتی کوتاه، می‌گوید: گفتم که شاید تو به مسوولان منتقل کنی که نگویند فقیر نداریم، ما داریم از شدت فقر می‌میریم.

عصمت باز با همان لبخند نمکین می‌گوید: اعصابش ضعیف است. شما ما را ببخش که سرت را به درد آوردیم و من در پایان عکسی سه نفره از پدر و مادر و دختر به یادگار می‌گیرم و آن‌ها درحالی که پا برهنه تا در خروجی مرا بدرقه می‌کنند، می‌گویند: خدا از شما راضی باشد!

من بغض‌آلود، اما با لبخندی ساختگی آن‌ها را به خدا می‌سپارم و تمام راه برگشت تا شهر ایلام را به این می‌اندیشم که چرا برخی این چنین در فقر غوطه‌ورند و برخی دیگر در اوج تنعم، قهقهه مستانه سر می‌دهند؟!

راستی! آیا روزی این همه فاصله و شکاف  کاسه صبر خدا را پر نخواهند کرد؟

ای وای ما! نکند امروز همان روزی‌ باشد که دیوار بلند ایمان به سبب وجود آوار فقر سست و لرزان می‌شود؟!

ای وای  و  ای وای ...

راستی! آیا عدالت را کسی پاسخگوست...