دلنوشته های...

مرامش مبتنی بود بر مدارا
نویسنده : مهین داوری - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩
 

 

مرامش مبتنی بود بر مدارا

در سوگ دکتر محمد عبدالهی

                                                                                                                                   

مگر چند سال از اولین دیدارمان می گذرد و من چند سال از این دیارمان دور بودم که اکنون برای آشنایان، بیگانه می نمایم. خبر مرگش را تلفنی به من دادند. باورش برایم بسیار سخت بود .اما خبر دهنده با لحنی تاکیدی و اینچنینی که «حتی بر آگهی ترحیم اش ، استادی علامه اش» نیز آمده است، می خواست این حقیقت تلخ را به من بقبولاند که دکتر دیگر نیست!

انگار همین دیروز بود به واسطه یکی از دوستان دانشگاه علامه طباطبایی تهران، قرار اولین دیدار را با دکتر محمد عبدالهی گذاشتم.

*اولین دیدار: نیمروز زمستانی . دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی . سال 1378

در بین راه تا رسیدن به دانشکده به این می اندیشیدم که چگونه و از چه شروع کنم که  اولین فرصت شغلی را از دست ندهم .پازل های متعددی از پرسش و پاسخ های شغلی در ذهنم ترسیم می کردم اما هیچ کدام از آنان برایم دلچسب نبود و بهترین گزینه را همان واگذاری امور به "او" یافتم و بقیه راه را با توکل پیمودم.

وارد دانشکده علوم اجتماعی شدم و پس از گذر از حیاط و درختان مست از خواب زمستانی ، طبقات و ججره های  قدیمی را بالا می روم و به اتاقش می رسم.

مکثی و بعد زدن سرانگشتی به در اتاقش. گشاده رویی و لبخندش ،ناخود آگاه احساس راحتی و صمیمیت را برایم به ارمغان آورد. 

گپ و گفتی کوتاه از ایلام و ایلامیان و بعد به انجمن جامعه شناسی ایران می رسیم.

سلیس و بسیار دقیق به معرفی انجمن پرداخت و شرایط شغل پاره وقت مسوول دفتری انجمن را برایم تشریح کرد.من خوشحال از دیدار با اولین رییس انجمن جامعه شناسی ایران ،از این که در روزهای آینده می توانستم بزرگ مردان جامعه شناسی ایران را در نشست های هفتگی ببینم در پوست خود نمی گنجیدم و جالب اینکه، این دفتر خیلی زود مرا به محل تحصیلم بر می گرداند.

* پل گیشا.دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران. طبقه دوم . دفتر انجمن جامعه شناسی ایران

تمام دفتر  انجمن  جامعه شناسی ایران در یک اتاق شاید 24 متری خلاصه می شد. یک میز کنفرانس با صندلی های چیده شده دورتادورش، تمام فضای وسط اتاق را در برگرفته بود.یک کتابخانه چوبی کوچک ،کمی آن طرف تر از در ورودی و میز کوچکی که بر آن فکس، تلفن و کازیه نهاده‌اند. دکتر محمد عبدالهی ساده و صمیمی بی‌آنکه چون برخی که از بدو ریاست به تجهیز و آراستن میز و دفتر خود می‌اندیشند تمام هم و غم خویش را به تثبیت و رونق هویت وجودی انجمن می‌نهاد و تمام ساعات که در دفتر حضور داشت به برقراری تعامل و ارتباط با اعضا و تشویق جامعه‌شناسانی که عضویت انجمن را نداشتند می‌پرداخت.

 وی پیگیری جلسات هفتگی را در اولویت کاری انجمن قرار داده بود. از ابتدای هفته، از طریق دفتر به هیأت رئیسه انجمن خبر داده می‌شد که جلسه هفتگی با دستور و محتوای مشخص برگزار خواهد شد.

دکتر عبدالهی با مدیریت و وسواس بسیار، می‌کوشید که حق میزبانی را کامل به جا آورد و در جلسه بیشتر سکوت اختیار می‌کرد و گاه که لب به سخن می‌گشود در تمام محتوای سخنانش برگه‌هایی از درد جامعه و جامعه شناسی ایران بود و ضمن این که تلاش می‌کرد تصمیمات مهمی گرفته شود اغلب نیز می‌کوشید که همه در بحث و ارائه نظر مشارکت نمایند.

*دفتر انجمن جامعه شناسی ایران. دبیرخانه دومین همایش طرح بررسی مسائل اجتماعی ایران .فروردین ماه سال 1379

دکتر عبدالهی با پیگیری مجدانه و تماس‌های مکرر، از اساتید جامعه‌شناسی سراسر ایران برای ارائه‌ی مقاله و حضور در این همایش دعوت می‌کرد و حاصل آن همه تلاش،  ارسال مقاله‌های متعدد از سوی اساتید جامعه‌شناسی سراسر کشور به دبیرخانه همایش بود. وی کل بخش‌های دبیرخانه جشنواره را با کلام نافذ و تأثیرگذارش، هدایت می‌کرد و حتی در جزیی‌ترین بخش‌های دبیرخانه و سفارش طراحی پوستر همایش سعی کرد که برای بیننده در اولین نگاه به پوستر دغدغه بررسی مسائل اجتماعی سراسر ایران تداعی شود.

 

***

و حالا از آن سال‌ها قریب ده سال می‌گذرد و جز خاطراتی کمرنگ چیزی از آن دوران در ذهن ندارم . روزی از همان روزهای جلسات هفتگی بنا به درخواست دکتر ، خواستم مجله یا جزوه‌ای که در ماشین شخصی‌اش جا گذاشته بود، برایش بیاورم. سوییچ ماشینش را برداشتم ، به سبب نابلدی در استفاده از دزدگیر ماشینش، به محض بازکردن در ماشین، صدای آژیر ماشین در تمام فضای دانشکده طنین‌انداز شد و من دستپاچه هر تکمه‌ای را که فشار می‌دادم نه تنها قطع نمی‌شد که ملودی و آهنگش مدام در حال تغییر و بلندتر شدن بود و من سراسیمه با مجلات در دست برگشتم. ماجرا را برای دکتر تعریف کردم. آن روز هر بار که آن ماجرا را مرور می‌کردیم از خنده ریسه می‌رفتیم.

*

اما امروز که یاد و خاطره آن خنده‌ها در ذهنم زنده شده است دیگر نمی‌خندم، حکایت امروز، حکایت اشک و آه است. تصویر صورت آرام و موقر با موهای جوگندمی‌ و طنین آهنگین صدایش امانم نمی‌دهند. باور این که او را دیگر اصلاً نخواهم دید عذاب‌آور است. برایش فاتحه می‌خوانم، اصلاً آن قدر شنیدن مرگش برایم ناباورانه بود که دوست نداشتم به مجلس ختمش که می‌خواست تمام ناباوریم را به من بباوراند بروم، اما تاب نیاوردم.

*ایلام. روز سوم درگذشت دکتر عبدالهی. حسینیه شریف‌نیا

از پس و پیش کوچه و خیابان سیل جمعیت زنان به سوی حسینیه روان است بر کناره خیابان پاسداران به محض عبور از مقابل مسجد جامع با دیدن عکس بزرگی از دکتر که باز لبخندش در آن پیدا بود در درونم آشوبی برپا شد و تمام دنیا روی سرم آوار تا رسیدن به حسینه زنان اشک ریختم.جای حرکت و ایستادن نبود دور تا دور مسجد صاحبان عزا ایستاده بودند همه را می‌شناختم و نمی‌شناختم. چهره‌ها آشنا بود اما به اسم از آنها چیزی به یاد نداشتم. با بغضی در گلو خفته، پرسان پرسان سراغ همسرش را گرفتم و همه گویی که غریبم و هم زبانشان نیستم مرا به جلو راهنمایی می‌کردند. به همسرش می‌رسم به محض گفتن من سال‌ها پیش مسئول دفترش بودم مرا امان نمی‌دهد، زار زار، دوشادوش هم گریستیم. نمی‌خواستم زیادتر بیازارمشان. رفتم و در گوشه‌ای در میان جمعیت نشستم که به ناگاه خانمی از صاحبان عزا به سویم آمد و دستم را گرفت و به رسم مردم‌داری مرا در کنار خویش بر روی صندلی صاحبان عزا نشاند و از من می‌پرسید که چگونه این همه راه را به ایلام سفر کرده‌ام و مدام تشکر می‌کرد و من لبریز از بغض می‌گفتم که از راه دور نیامده‌ام که من قریب به یکسال است که در ایلام ساکن هستم و من که در این طنز متناقض گیر افتاده بودم، با همسرش که از دکتر می‌گفت اشک می‌ریختم. می‌گفت: سوم دی ماه با دوستانش توچال رفته بود و در راه بازگشت برخلاف همیشه که کوهپیمایی را برسوار شدن تله‌کابین ترجیح می‌داد آن روز به سبب ناخوش احوالی غیرمنتظره، از سوار شدن تله کابین استقبال می‌کند و بعد در راه بازگشت چند قدم نرسیده به منزل، حالش خراب می‌شود و بر زمین بی‌حال می‌افتد. سرایه‌دار ساختمانی در آن نزدیکی، با دیدن جسم بی‌حال، دوان به سویش می‌دود و موبایل دکتر را که از جیبش به بیرون پرتاب شده برمی‌دارد و با آخرین شماره‌ای که همان شماره منزلش بوده تماس می‌گیرد و می‌گوید که اینجا کجاست؟ و همسرش در آن سوی تلفن ناباورانه تمام زندگی‌اش را بر باد رفته احساس می‌کند که چه برسر دکتر آمده است؟!

آری! مرگ دکتر نه فقط برای خانواده‌اش بلکه برای همه کسانی که او را می‌شناختند ناباورانه بود . این مرگ چه حقیقتی است که هیچ کس را از آن گریزی نیست!

حال که دکتر در بین ما نیست برماست که به پاس آن همه تعهد اخلاقی و علمی مجدانه‌اش در راه آسیب‌شناسی مسائل اجتماعی ایران را قدر بدانیم و برای آمرزش و مغفرت روح بلندش فاتحه بخوانیم. یادش گرامی باد. پس به یاد دکتر بسم‌ا...

امّا، هنوز و هر روز، بهانه‌های تلخ و شیرین یاد او را در دلم سخت زنده می‌دارد که هر چه به راز کارآمدی‌اش در گردهم
آوردن عقاید و سلایق مختلف می‌اندیشم جز به این پاسخ نمی‌رسم که مرامش مبتنی بود بر مدارا.

یادش گرامی و بهشتش گوارا.