نامه هایی به بهار
نامه اول
با سلام و عرض ارادت محضر بهارخانم، بانوی بزرگ فصل ها!
اما نه، می دانم که این جور احوالپرسی خوشایند تو نیست! دیگر باره و از نو می گویم:بهار جان! بهار عزیز سلام !
دوست دارم مثل خودت بی شیله پیله حرف بزنم!
بهار! آیا تاپ تاپ دلم را می شنوی؟
راستش را بخواهی، بی تابانه در حالی که آمدنت را به شمارش معکوس نشسته ام در گوشه ای از کنج دلم نیز غمی بی صدا و سوزناک شعله می کشد! آخر می دانی...
دو تا ماهی آکواریوم ام چند روزی بود که تنگی نفس داشتند و مدام در پی یافتن اکسیژن خالص، سر به سوی آسمان کوچک آکواریوم بلند می کردند، اما امروز وقتی از خواب بیدار شدم دیدم که تن شیشه ای طلایی و نارنجی شان، بی جان بر روی آب غرقه شده بود و دلتنگی ام به خاطر دیدن جای خالی از رد شنای آنها در آکواریوم است!
دیگر اینکه، سن سبزه ما به قد یک جوانه کوچک سفید است و رشد میلی متری آن ثابت مانده است. مادرم می گوید: عدس نپزی بوده است و غبطه می خورد که ای کاش! چون سال گذشته به بلندای تنک سبزه گندم دل، خوش می کردیم و سراغ عدس نمی رفتیم!
راستی! نکند گندم عمه جان هم مرغوب نباشد و از سمنوی سفره هفت سین مان هم خبری نباشد!
بهار عزیز! چه بگویم که لحظه دیدار نزدیک است و می ترسم پیشواز آمدنم در شان سخاوتمندی دستان سبزت نباشد!
راستی!سرکه را هم چاشنی ترشی زمستانی کردیم !
اما خوب می دانم که دل بخشایشگر مهربانت به کمکم خواهد آمد و در کنار سیب و سنجد هفت سینم ، سین های دیگر زاده خواهند شد!
سکه سفره ام را نیز از قلکم به عاریت خواهم گرفت!
اما من هم، باید قول صادقانه دهم که به شکرانه آمدنت، خوب بودن را سرمشق تمام روزهای سالی که فرا می رسد قرار دهم!
آیا زیباترین سین های سفره نوروزی را می توانم
جور کنم؟!
نامه دوم
سلام دوباره! باز هم مزاحم شدم!
می دانم بهار عزیز! هنوز یک چیزهایی درست نشده ، همه کارها را کردم، رخت ها و پرده ها را شستم، فرش های شسته شده را بر بام آفتاب گسترانیده ام، و همه جا مثل دسته گل شده، اما انگار ،نه انگار ....، می ترسم تنها سنم قد کشیده باشد و حقیقت وجودم در آن دوردست های فراموشی جا مانده باشد!
می ترسم تو بیایی و بی آنکه من بزرگ شده باشم! می ترسم بچگی ام را در کوچه و برزن های سادگی که عاشق شب عید و تحویل سال بود بی خبر جا گذاشته باشم !ای وای من! بهار جان !نکند سهم من از آمد و شد روزها،تنها یک دل بی حوصله باشد که نه بهارش را کاری هست و نه به خوشی های آن دلخوش!
بهار جان ! می فهمی؟! باید کمکم کنی ! مشکل خیلی جدی تر از عدس و گندم نپز سبزه و سمنوست !
بهار عزیز ! دلم، به داد دلم برس!
نامه سوم
دیشب تا خواستم سر بر بالین خواب بگذارم مرور حرفهایت خواب را از چشمانم می ربود! حرفهایت خوب و تفکر برانگیز بود!
خوب گفتی،تا چند روز دیگر تقویم کوچک جیبی ام عمرش به پایان می رسد و دیگر از او سراغی نخواهم گرفت، به ناگاه و بی اختیار صفحه صفحه تقویم را به دنبال نشانه ای از خودم می کاویدم، 365 روز،365 روز که هر روزش را می توانستم در قبال ثانیه هایی که از عمرم می گذرد، حرفی، سخنی، چیزی به یادگار بگذارم، اما هرچه گشتم نشانی از خودم در روزشمار نیافتم! حسرت روزهای از دست رفته، گریه ای بی امان را بر چشمانم جاری ساخت!
پس بهارجان! تو را به بارش های سخاوتنمدانه و بی چشمداشتت بر دشت های تشنه سوگند! سخاوت را بر من بیاموز!
بیاموز که سرمای زمستان را به شوق دیدن بهار تاب بیاورم!
بیاموزکه هفت سینم را بر روی سفره سپید بیرنگی و سادگی بگسترانم!
راستی! آیا ناهار ظهر اولین روز بهار امسال همانند سال های پیش، سبزی پلو با ماهی خواهد بود؟
و تو دعا کن که هیچ مرغی به آنفولانزا مبتلا نشود که لرزش تخم های رنگین با درکردن صدای توپ ، خاطره ای شیرین در دلهامان به یادگار بگذارد!
راستی بهار جان ! موافقی که باهم دعای تحویل سال را زمزمه کنیم ؟!
پس بسم الله:
یا مقلب القلوب و الابصار،یا مدبر الالیل و النهار ، یا محول الحول و الاحوال ،حول حالنا الی احسن الحال...
نظرات ()