دلنوشته های...

 
نویسنده : مهین داوری - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩
 

 

 

... و چرا هنوز نام ایلام، تداعی گر محرومیت است

 

                                                 

پرده اول : شهری دلهره زا و با مردمانی ساده و صمیمی

 

    به سال های بسیار دور شهرمان برمی گردم، سال هایی که شهرمان بوی غلیظ دود  و آتش می داد. مردمان شهر در سادگی و صمیمیت روز را به شب می رسانند ، اما در پس این گذران ساده و صمیمی ، دل هایی پرآشوب و پراسترس نهفته است . تیک تیک ثانیه ها ، با صدای نفس های هراسناک درآمیخته است و آن هنگام که آژیر ، هشدار نزدیک شدن خطر را در شهر طنین انداز می کند زمان در سینه حبس می شود. مردمان بی پناه، در اوج درماندگی ، متوسل به بزرگترین پناهگاه می شوند و از اعماق درون از او و "خاص علی1"اش  یاری می طلبند که پناه و حافظشان باشند . غرش موشک ها و هواپیماهای جنگی آنقدر خوفناک و ترس آور است که کسی را یارای ادعای نترسی و بی باکی اش نیست.همگان ناخودآگاه در حال هروله و یافتن کنج امنی هستند و ثانیه ها چقدر دیگر دقیقه می شوند و چه زود آدمیان ، با هر فروریختن دیواری، پیر می شوند.بعد از دقایقی، آرامشی سفید، شهر را به وضعیت عادی زندگی فرا می خواند. تازه از این پس، شنیدن اخباردردناک و ویرانگر بارش بمب ها، خاطر شهر را مکدر می سازد. گاه می شنوی که یکی از عزیزانت را از دست داده ای، آنگاه که می شنوی همسایه ات در زیر آوار بی رحم سنگ و کلوخ سقف خانه اش از تو کمک خواسته و تو آن لحظه در پناهگاهی خزیده ای و او را نشنیده ای تنت گر می گیرد و به محض شنیدن خبر مرگ آموزگارت، دیگرتاب نمی آوری و از شدت و بزرگی بار مصیبت، الف قدت دال می شود و زار می زنی .

چقدر خداوند مهربان است و چه شیرین و زیبا، طعم صبوری و تحمل مصائب را به مصیبت زدگان می چشاند.

 

 

پرده دوم:  ایلام شهر آتش باران و فرار فرار2 مردم 

   

    روزهایی چند از پس هم می آیند و می روند و آتش زیرخاکسترشهر، همچنان داغ است! شبی یا روزی از همان روزهای خاکستر آلود ،خبر وقوع نزدیک اتفاق ناخوشایند "فرار فرار" در کوچه و برزن های شهر  پیچیده می شود. ابتدا می خواهی با ژستی نترس و شجاع، ظاهر شوی و در شهر بمانی ، اما با لمس نزدیک خالی شدن لحظه به لحظه شهر، ظرف چند روز، نظرت عوض می شود و درمی یابی که در شرایط قرمزی وضعیت، آوارگی کوه و بیابان، شرط عقل است . با دلی غمبار و اندوهگین ، نگاهی سیر به دور و برت می اندازی، همه جا بوی بقچه های لباس و رختخواب های جاجیم پیچ می دهد. کارتون های وسایل ضروری زندگی از یک سو و التماس ها ، ایماء و اشارات  و  "تنهایمان نگذارید" گفتن های   درها  و دیوارهای خانه، از درون ویرانت می کند ، تو مجبوری که شهر و خانه ات را با تمام آرزوهایت ترک کنی، ماندن یعنی بیم جان و این، یعنی مرگ تدریجی انسان...

 

    اثاث منزل را با کوله باری از اندوه، بر دوش وانت باری سوار می کنی و خود را نیز ناچار و بی ادعا ،تسلیم شرایط می سازی و همراه وزش باد،د سر و مشغله آفرین است. ه ،به چیدن البسه و وسایل خواب مشغولند،برای آنان محاسبه همزمان جای خواب و وسایل پخت و پز ،خود حکایتی پرد به هرآن سو که احساس امنیت می کنی روانه می شوی، کوه و دشت بی هیچ توقعی ،برزیر پاهایت گسترده شده است ،هر کجا که دلت بخواهد بساط خانه به دوشی ات را پهن می سازی !تازه به این می اندیشی که چطورمی توان بی دیوار،تکیه گاه داشته باشی و بی برق و لامپ، نور و روشنایی. چادر خیمه ای را می گسترانی و بعد برافراشتن ستون های آن و آنگاه ساختن خانه ای محقر و خیمه ای با جوی هایی در گردادگردش ،که بارانش را گزندی نرساند.

زنان و دختران، با کوژی خمیده از سقف کوتاه خیمه،به چیدن البسه و وسایل خواب مشغولند،برای آنان محاسبه همزمان جای خواب و وسایل پخت و پز، خود حکایتی پردرد سر و مشغله آفرین است.از دیگر سو ،مردان و پسران ،بی هیچ تعللی به دنبال موقعیت یابی و جایگاهی مناسب برای ساختن توالت صحرایی و گاه چیزی شبیه حمام هستند .  ساعت ها کندن و حفر چاه و بعد گذاشتن سنگی شبیه سنگ توالت و بعد افراشتن دیوارهایی از گونی در دور تا دورش.آری این گونه زنان و مردان ایلامی ،در شرایطی بسیار دشوار ،حتی طبیعت چموش و بی رحم را رام خویش می سازند.

 

شب های اول از فرط خستگی و کوفتگی ،سرت را به بالین نگذاشته ای به خوابی عمیق فرو می روی . سحرگاه با تابیدن نور آفتاب بر چادر از خواب بر می خیزی ، روز های اول و کم کم که تنت از خستگی کار رهایی می یابد نم نمک فکر هایی از جنس دلنگرانی بابت وضعیت و آینده تحصیل فرزندان و چگونگی امرار معاش ،درونت را متلاطم می سازد .به مرور با بیشتر شدن همسایگان همان حوالی و دیوار به دیوارت ، در دشت شهری از چادر های خیمه ای ساخته می شود ،پس از گذر چند روزی، در همان حوالی و یا چند آبادی پایین تر چادری اتاقی برپا می شود و چینش نیمکت های درون آن تصویری نو از یک کلاس درس، در ذهنت بازسازی می کند و بچه های دشت از آن روز به بعد ، شاگرد آن کلاس صحرایی می شوند نکته جالب این کلاس درس این است که گاه چند پایه تحصیلی، با هم و در کنار هم به یادگیری دروس می پردازند به گونه ای که کلاس اولی مشغول دیکته نوشتن است و در گوشه ای دیگر از کلاس دانش آموزان کلاس چهارم مشغول حل تمرین های ریاضی هستند. با این وصف،دانش آموزان آواره به کلاس صحرایی خود،  تا زمانی که آتش رعد و برق آن را به تلی از خاکستر تبدیل نکرده است دلخوش و امیدوارند. 

 

ناک و ویرانگر بارش بمب ها ،خاطر شهر را مکدر به حوالی خرداد ماه رسیده ایم و دانش آموزان باید در امتحانات ثلث سوم شرکت کنند و آموزش و پرورش به خاطر عقب افتادگی درسی ناخواسته ، امتحان نیمی از کتاب های درسی را مقرر می سازدو دانش آموزان خوشحال و البته گاه بی خبر از آینده تحصیلی خود ،فقط نیمی از کتاب را می آموزند و نیمی دیگر را به امان خدا سپارند و یا شاید، به امید شاید سالی دیگر....

 

شهر صحرایی، کلافه و خسته است و مقابله با ناملایمات طبیعت او را به ستوه آورده است .امرار معاش دم دستی و گاه کمک ها و امداد های مالی و معنوی مسوولین، راحتی و آسایشی نسبی  برای آنان به ارمغان می آورد هر چند که دریافت این کمک ها سهل و آسان نیست و گاه تحمل ایستادن در صف و زمانی طولانی می طلبد و گاهی دیگر، پیاده روی در مسیر های کلوخی را.و تحمل این سختی ها آن زمان دوچندان می شود که کام دشت از تشنگی و بی آبی ترک بر می داردو به محض از راه رسیدن تانکر آب رسانی ،دیگر سر از پا نمی شناسی و دوا دوان ،خودت را به آن می رسانی و پر کردن دبه بیست لیتری آب، احساس قهرمان بودن را در تو زنده می کند ؛ همانا تویی که آب را به کام اهل خانه می نوشانی.

گاه کوه و دشت چنگ و دندان تیزشان را به مردمان نشان می دهند، بارانی سیل اسا و طو فانی تمام دشت را در می نوردد ،جنگ زده های چادر نشین، ناگزیر تیرک های داخلی چادر را محکم می چسبند که مبادا سرشان بی سرپناه شود. باران آن چنان شلاقی و طوفان آنقدر سهمگین برتن چادرها ضربه می زنند که تصور پابرجا ماندن خانه خیمه ای ، دور از ذهن به نظر می رسد.چندین ساعت  تیرک چادر خیمه ای را، تگیه گاهی استوار محکم می مانی و بارش باران و وزش توفان اندک اندک که به پایان می رسد و تو می خواهی  که با نفسی عمیق ،خستگی ات را از تن برون سازی که شنیدن صدای گریه هایی که از همان حوالی برمی خیزد نفست را در سینه به شماره می اندازد می گویند دختران دوقلویی که" ایمان" و "اظهار" نامشان و"آویشن" فامیلی شان است. طعمه سیل و توفان شده اند  این اتفاق، بغض فروخفته دشت را می شکند و شنیدن این خبر ، عزایی بر دل می نشاند و زمان همچنان بی توجه به همه وقایع در حال گذر است.

هر آن گاه که بار خاک آلود و عذاب آور دشت، به تنت سنگینی می کند هوس گرمابه می کنی ،گروهی از مردمان دشت تصمیم می گیرند که به بهانه حمام به دیدار شهر بروند ؛ بقچه لباس را بر می دارند و شجاعانه به سوی شهر متروک می شتابند، دقایقی از ورود آنان به حمام نمی گذرد که ناگهان، تاریکی و ظلمات، چشمانشان را تیره و تار می سازد ، داد و فریاد های ممتد دست پاچه ات می کند و تو با همان ذهنیت بمباران آلود ،در می یابی که خطری در راه است لباس ها را شتابان و گاه برعکس، برتن می پوشانی و به هرنحوی که می شود خودت را به روشنایی بیرون می رسانی و بعد از دقایقی ،خبر می رسد که قسمتی از شهر را بمب های بی رحم ویران کرده اند و گاه خبر ترکش خوردن و مرگ چند تن از همشهریانت دلت را ریش می سازد و آن زمان که می شنوی پدر و مادری به محض شنیدن صدای آژیرقرمز، بی توجه به فرزند دوساله خویش از خانه گریخته اند  و خود را به  پناهگاه رسانده اند و پس از آژیر سفید، تازه به فکر فرزند خویش افتاده اند دلت به حال آن طفل معصوم  می سوزد و دمادم اشک برگونه هایت سرازیر می شود، هنوز دلت آرام نگرفته است ، می خواهی هرچه سریع تر به خانه صحرایی ات برگردی بعد از یک ساعت، به دشت برمی گردی و آن زمان که بر درگاه چادر خیمه ای ات به افق های  دوردست خیره مانده ای تازه یادت می آید که تنها رنگ حمام دیدی و هنوز بار تنت سنگین است،اما خوشحالی که بار دیگر لطف خداوند شامل حالت شده است و بار دیگر به تو فرصت زندگی داده است و به همین سبب شاکری که نفس می کشی...  خبر ترکش خوردن و یا مرگ چند تن از همشهر       

       

پرده سوم: ایلام، بار دیگر با آغوش زخمی و جراحت بار، به استقبال مردمانش می آید

    

    و شب ها و روزها ، روزها و شب ها می گذرند، تا که شنیده می شود که دیگر ایلام بمباران نمی شود و باید به شهر برگردیم، اول کمی استخاره و تعلل، اما  مقاومت معنایی ندارد . اثاث هایت را جمع می کنی ، چادر خیمه ای را بر می چینی و در دل دعا می کنی : خدایا ! خانه به دوشی این بار را آخرین بار مهاجرت اجباری مان قرار ده!

با همسایگانت وداع می کنی و به آغوش شهر بر می گردی. بوی تند خاک و خاکستر همه جا را فرا گرفته است به هر کجا که نظر می افکنی گوشه ای ویرانه است. پاساژها و مغازه ها تلی از  خاک شده اند. برخی خانه ها ویرانه شده اند و ساکنانش به ناچار باید به سرباری منزل بستگان و آشنایان خویش تن دهند؛ اما باز این مردمان ساده و صمیمی، به همین سرباری هم راضی اند و آن را بهتر از ترک شهر می دانند . و این چنین مردمان این شهر غریب، دو هزار نهصدو بیست و دو روز را، در استرس و آوارگی های گاه به گاه، سپری کردند. شاید به نظر برخی، گفتن هشت سال خانه به دوشی کم به نظر آید اما طولانی بودن این ایام زمانی بیشتر خودنمایی می کند که کودکی را می بینی که زادگاه و لحظه ی تولدش به سبب آوارگی در زیر همان چاردهای خیمه ای رقم خورده است و پایان جنگ او کودکی هشت ساله است در این صورت می توانی درک کنی که جنگ بر سر مردمان این شهر چه بلا ها که نیاورده است.

 

پرده چهارم: حکایت پایان جنگ و عوارض پس از آن

      پذیرش قطعنامه 598 برای مردمان این شهر، نوید آسایش و اتمام خانه به دوشی است . پس جنگ، به خیال خام خویش می اندیشند که روی آسایش را خواهند دید. تازه عوارض ناشی از 8 سال خانه به دوشی، گریبانگیر شهر می شود.گاه  بی سرپرستی و بی سرپناهی برخی خانواده ها، برای اعضای آنها، آسیب های بی شماری به بار می آورد. پسران و دختران دوران جنگ که در آن زمان، تنها نیمی از کتاب های درسی شان را یاد گرفته اند ،اکنون در آستانه ی کنکور قرار گرفته اند و نبرد سنگینی در پیش دارند و طبیعی است اگر نتوانند، سربلند از پس کنکور برآیند. اما باز آفرین بر همت برخی ازآن دختران پسران ! که سد کنکور سراسری را شکستند و سرانجام راه به دانشگاه بردند و افسوس و صد حیف! برای  آنانی که لایق راه یابی به دانشگاه بودند و اما نومید و خانه نشین شدند . گاه این شکست ها، برای آنان آسیب های جدی تری از نوع کینه توزی، افسردگی ، پرخاشگری، بیکاری و اعتیاد به بار می آورد. چقدر داستان تلخ و دردناک زندگی اینان، واقعی است و چقدر عجیب و ناباورانه است که ازمظلومیت آنان ، در هیچ کجای تاریخ جنگ، نامیاز آنان  به زبان  نیامد.

قریب به 22 سال از اتمام جنگ می گذرد و متاسفانه نام ایلام دلاور و پایدار، برای برخی از هموطنانمان غریب و ناآشناست؛ وااسفا! زمانی هم که نامش در برخی موارد شناخته و فهمیده می شود تنها تداعی گر محرومیت ، خشونت و ضعف فرهنگی است. چرا تاکنون هیچ کسی، همدلانه و متعهدانه، برای محرومیت زادیی این شهر، کمر همت نبسته است ؟ چرا از مهرانی که ابتدای جنگ تسخیر و پس از شش سال آزاد شد و از مردمان کوچ کرده اش نیز که در اردوگاه کانون کارآموزی ایلام، اقامت موقتی گزیده بودند و به دنبال بمباران آن اردوگاه، اغلب آنان دسته جمعی و گاه خانوادگی به شهادت رسیدند به اندازه ی خرمشهر یاد نشد و حتی در هفته دفاع مقدس، بزرگداشتی کشوری  برایشان برگزار نگردید؟ مهران ظلم ها و بلاهای بسیاری  به چشم خود دیده است، چه نوعروسانی که محاصره مهران  همزمان با  شب زفافشان بود و آنان بی اختیار و هراسناک، خنچه ها و سفره ی عقد خویش را رها کردند و از ترس جان به ایلام گریختند، چرا کسی از عروسی غریبانه آن نوعروسان و دل کندنشان از تمام زندگی و جهیزیه شان سخن به میان نمی آورد؟ چرا نام ایلام، همچون خرمشهر که خونین شهر نامیده شد، ملقب به آنچه که بایسته و شایسته ی هشت سال ایستادگی اش در برابر دشمنان بود، نشد؟ چرا هیچ کس، به پاس آن همه سال مرزداری و مرزنشینی پر لهیب و آتش، بر گردنش مدال و نشان پرافتخار مقاومت نیاویخت ؟

 

پرده پنجم: دل گویه و دلخواسته های راستین

               و بحق ایلام جنگ زده، اما قهرمان

 

   باشد هیچ اشکالی ندارد که ایلام و ایلامی، مظلوم واقع شود . مدال افتخار، ارزانی آنانی باد که به چنین چیزهای پشیزی،یال          ی راستین ن و ردمان  دل خوشند اما هرگز و هرگز از ایلام نخواهید که چشم بر روی عقب افتادگی های پس جنگ فرو ببندد، جنگ خواه ناخواه، همواره آثار مخربی را بر جای خواهد گذاشت اما شیرینی و حقانیت پیروزی در جنگ، می توانست نویدبخش آینده ای روشن برای ایلام و ایران باشد. نخواهید که ایلام، آسیب های اجتماعی ای که بخشی از آن ناشی از عوارض جنگ است را نادیده بگیرد. حق ایلام و ایلامی، داشتن آمار رو به افزایش میزان خودکشی و خودسوز ی های زنان  و مردان نیست. ایلام و ایلامی نباید دیوارش از هر دیواری کوتاه تر باشد . چرا یک پروژه ی عمرانی عظیم و پرهزینه در پایتخت و هر شهر دیگری، زود تامین اعتبار می شود و شهردار و استاندارهای آنان حرفشان بر کرسی می نشیند اما ایلام و ایلامی مدام باید حسرت خوار نداشته های حتی خیلی جزیی اش باشد؟ برخورداری از فرودگاه و هواپیماهای استاندارد ،دقیق و مطمئن و همچنین داشتن پالایشگاه و پتروشیمی مجهز و مرز بین المللی پر رونق مهران ،دیگر خیالی واهی و دور از ذهن است. چرا ایلام که 8 سال با خاک و خاکستر نشینی دمخور بوده است و هم اکنون نیز پس از 22 سال، با اینکه ریه هایش با بارش ممتد گرد و غبارهای خطرناک آسیب می بیند ،هرگز کسی استمداد وی برای مقابله با این معضل زیست محیطی وقعی ننهاد ؟ چرا تنها زمانی که پایتخت را غباری ملایم، به تعطیلی چند روزه می کشاند حس تعهد و چاره اندیشی مهار این گرد و غبار در دستور کار قرار می گیرد ؟ چرا جوان ایلامی، باید محروم از معمولی ترین امکانات ورزشی، تفریحی و فرهنگی باشد، اما جوانان شهرهای بزرگ که حتی گاه پدرانشان نیز، هیچ تصوری از جنگ ندارند حق دارند در وفور همه جانبه ی نعمت و رفاه غوطه ور باشند؟  و چرا و چراهای بسیار دیگر که در این دلنوشته، مجالش را نمی بینم .

پس تو را به خدا! به ایلام و ایلامی بگویید که تاوان کدامین گناه ناکرده را پس دهد در آن صورت موانع عقب نگه داشتگی ا ش از میان برداشته می شود؟!

 به خدا سوگند!جرم ایلام و ایلامی بی جرمی است و یقین دارم که در دادگاه عدل الهی حکم بی گناهی اش صادر خواهد شد. پس به خداوند عدالت محور، سوگندتان می دهم که ایلام مظلوم و بی گناه را دریابید..

به خدا قسم ! حق ایلام این نیست که هست...

هست؟!

 

 

  1- نام امامزاده ای در 50 کیلو متری جنوب ایلام

  2-  اصطلاح مردم ایلام از دوران بمباران شهرها