دلنوشته های...

چرا پنچرا پنجه بوکس
نویسنده : مهین داوری - ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

چرا پنجه بوکس

 

     روز شنبه دهم اردیبهشت ماه 90، حوالی ساعت 10 و نیم صبح جیغ‌های ممتد خانمی که در بلوار مدرس ایلام  می‌پیچید! ناخودآگاه کارمندان ادارات یا عابرین آن حوالی را بر جای خود میخکوب می‌کند و آشوبی دلهره زا  در دل ها می افکند!

اول فکر می‌کنی تصادم خودرویی رخ داده که همواره در این سرزمین با مشاجره های تکراری همراه است. امّا هر چه  ثانیه‌ها پیش تر می روند  بلندتر شدن جیغ‌ها و همهمه‌ها فکرت را دچار تناقض می‌کند.

ناخودآگاه بی تفاوتی را تاب نمی آوری ! دوان از جا برمی‌خیزی،اول از پشت پنجره محل کار و بعد به سبب نبود دید کافی، سراسیمه خودت را به خیابان می‌رسانی! از دور خانم میان‌سال پریشان حالی با موهای خالی از هیچ پوشش و حجاب در میان ازدحامی از مردان که در حال فحش و دشنام گویی ناموسی به کسی که گویا از محل متواری شده است می‌بینی و کمی آن طرف‌تر نیز با دیدن دختری جوان که دستی پانسمان شده دارد و  به شیوه و زبان دیگری در حال تخلیه روانی خویش است! بر  معماهای ذهنت افوزده می شود.

 نزدیک‌تر که می‌شوی دیدن پنجه بوکس در دست دختر جوان، دلت را خالی می‌کند! لحظه‌ها آبستن اتفاقات ناخوشایندند. او که فحش می‌دهد عابرین در محل گاه می‌خندند و گاه برخی دیگر ، ابرو در هم می‌کشند و زیرلب غرولند می‌کنند! اغلب تماشا‌چی‌اند و منتظرند ببینند این غائله به کجا می‌انجامد و همین حس بالای کنجکاوی، گاه رانندگان را  بر پشت خودروی  در حال عبور از محل به زل زدن به اتفاقات و کندی حرکت وا می دارد و ترافیکی سنگین ، آمد و شد ماشین ها را دچار  اختلال و سکون می‌کند.

به محل ماجرا که می رسی دیدن کودکی بی نوا و رنگ‌پریده در آغوش خانم سوار بر صندلی عقب  پرایدی که گویا همان دختر جوان صاحب اوست، برای دقایقی نگاهت را خیره می سازد. از اینکه کسی فریاد مظلومانه اش را  وقعی نمی‌نهند دلت ریش می شود و اشک در چشمانت موج می زند. در گیر و دار فکر و ذهن چنان غرق می‌شوی که ناگاه با کوفتن صداهای ممتد مشت و لگدهای چند نفر بر عقب همان پراید دودی رنگ به خودت می‌آیی! پسرکان ژولیده و کردی پوش هر لگدی که بر ماشین می‌کوبند فریاد دختر جوان بلندتر می‌شود که به دادم برسید: ماشینم !ماشینم!

و اوست که قلوه سنگ‌ها بر می‌دارد و به سوی آن پسران جوان  پرتاب می‌کند و کودک بینوا از شدت وحشت ، گریه و اشک هایش بارانی تر و  بلندتر می شود. پرس‌وجوی کوتاه با دختر جوان بر درگاه پراید  بر «خانوادگی بودن دعوا» به یقین می رسی! دیدن لبان خشکیده ، دستان شکسته و ورم کرده دختر جوان که می‌گوید برادرش او را به این روز انداخته، تو را متأثر می‌سازد! نمی ‌توا نی قضاوت کنی که اصلاً کار تو هم قضاوت کردن نیست!

امّا شاید حق داشته باشی که با خودت سوالاتی را مطرح کنی :

- آیا اداره پزشکی قانونی باید در منطقه پر رفت و آمد شهری که اغلب با حواشی بسیاری از مشاجره های کلامی و خشونت های بدنی همراه است  مستقر باشد ؟ بهتر نیست برای کاهش ازدحام ترافیک خودروها ، رعب و وحشت  و ترویج بی اخلاقی این اداره به مکانی در حواشی شهر و یا منطقه ای خلوت منتقل شود؟

دوم اینکه منشأ این خشونت‌ها چیست؟

و سوم اینکه  به کجا رسیده‌ایم که نسبت به اطرافیان بی‌تفاوت شده‌ایم و بر غم دیگران می‌خندیم؟

- اگر میانجی‌گری دعواهای خشونت‌بار، تعهدآور و گاه با خطرجانی همراه است لا اقل نایستیم  که تماشاگری نه تنها روا نیست بلکه  حتی دور از انسانیت است.

- علت رواج و متداول شدن حمل و استفاده از پنجه بوکس و سلاح سرد بی ترس و واهمه ای از برخورد های قانونی در ملا عام به چه معناست و آیا این موضوع  نمی تواند به معنای به صدا درآمدن زنگ خطر برای امنیت جانی و روانی شهروندان تعبیر شود؟   

و آخر اینکه! مأمورین امنیتی و مجریان قانون و نظم‌دهی تا به کی می‌خواهند بعداز آنکه آب‌ها از آسیاب افتاد از راه برسند و بپرسند:  کی  بود و چه اتفاقی افتاد؟

و تو شاکی از دیر رسیدن مأمورین، مأمورانی را که به سوی محل شتابان می دوند با صدایی بلند می گویی: چقدر دیر...