کارگران فصلی ایلام بیکاری درو میکنند
صبح زود چون از میدان ها و چهار راههای اصلی شهر می گذری افرادی میبینی که در گوشه گوشه و کرانه های خیابان ازدحام کرده اند و با نگاه به ماشین های عبوری به ویژه کامیونتها، وانت بارها و حتی افراد پیادهای که از کنار آنها رد می شوند، منتظر هستند تا یک نفر بایستد و بگوید»کارگر میخواهیم.»
روزمزد بودن، قراردادهای شفاهی بین کارکر و کارفرما، عدم امنیت شغلی ، از دلایلی است که لزوم توجه به موضوع کارگران فصلی را بیش از پیش نمایان میکند.
گزارش پیش رو نمایی از زندگی کارگران فصلی ایلام است:
×اینجا ایلام است ؛چهار راه سعدی – سپیده صبح تا نیمروز هر روز
کارگران فصلی بر کرانه ها و سکوی میانی چهارراه معطل ، لچک و کیسه به دست و با شانه هایی افتاده انتظار را به شماره نشسته اند. زندگی جاری است اما عقربه های زمان برای آنان کند و جانکاه می گذرد .
صورت های آفتاب سوخته آنان در برابر سوز استخوان سوز سرما خشک و چروکیده شده است.
وجه شباهت تمام آن ها فقر و فلاکت است و این روزها بیش از پیش چشم انتظاری و التماس برای کسب روزی حلال به ویژگی غالب آنها تبدیل شده است.
یکی از روزهای سرد زمستانی با دوربین و کاغذ و قلم برای ثبت انتظار و دردهای دلشان به سوی چهارراه سعدی به راه افتادم . تا که به میانه چهار راه رسیدم با رصد کردن چندتن از آن ها که بر لبه سکو نشسته بودند به سمتشان حرکت کردم از دور و نزدیک کارگران و عابران در محل با نگاه تعقیبم می کردند.
در همسایگی آن ها بر سکوی وسط چهارراه می نشینم و جوانی که سلمان علیزاده نام دارد شروع به صحبت می کند. او متولد 64 و متاهل است و به سبب فوت پدرش سرپرستی مادر مریض و برادر کوچکترش را نیز عهده دار است.
وی تمام مدت گفت و گو یک در میان نگرانیاش را نسبت به آینده فرزند توراهی اش بیان می کند و می گوید: اگرچه بیکاری و تنگدستی ام را ممکن است همسر و خانوادهام درک کنند اما خواسته های اولیه او که اوایل بهار به جمع خانواده ما می پیوندد را نمی توانم بیتفاوت باشم .
تا خرخره گلو زیپ کاپشن ورزشی نخ نما شده اش را بالا کشیده و نشانه هایی از رنگ و سفیدکاری ساختمان بر پاچه شلوار و کفش های کهنه اش به یادگار مانده است.
گمانش این است که مصاحبه تلویزیونی است که بلافاصله تصور اشتباهش را اصلاح می کنم.
سلمان در حالی که مچ ضرب دیده و ورم کرده دستش را نشان می دهد می گوید: اگر الان همان کار سفیدکاری ساختمان برایم فراهم می شد باز راضی بودم . نزدیک ده روز است که از صبح تا ظهر اینجا معطل می مانم و دریغ از یک مورد درخواست کار خدماتی و یا حتی جاروکشی.
سلمان گفت که مادرش سال گذشته به سبب نداری و تنگدستی ناگزیر به فروش منزل مسکونی شان شده است و با مقداری از پول آن نیز خرج مقدمات اولیه تشکیل خانواده او را فراهم کرده است و حال نیز در منطقه سبزیآباد شهر ایلام مستاجر هستند.
سلمان در حالی که اشک در چشمانش موج می زند با صدایی لرزان می گوید: از این که مادرم مجبور به فروش منزل مسکونی مان شد احساس گناه و دین می کنم و از این که بیکاری و بی درآمدی این روزها نیز به من اجازه جبران مافات نمی دهد رنج می کشم.
علیزاده می گوید:در سفر چهارم رییس جمهور به ایلام امیدم این بود که بتوانم دردنامه زندگی ام را به دستش برسانم که به سبب ازدحام جمعیت مراجعه ام به استانداری حتی برای تحویل نامه بی نتیجه ماند.
سلمان ملتمسانه مسوولان را به چاره اندیشی خواند و گفت: چرا مسوولان به فکر این همه جوان پرانرژی بیکار نیستند ، اگر نجنبند زندگی اغلب آن ها در صورت استمرار این وضعیت به کجراهه، انحراف و یا اقدام به خودکشی ختم می شود.
و همین طور که ما گرم گپ و گفت هستیم خودروهای در حال گذر نیز نگاهشان متعجب به ما خیره می ماند و اندک اندک گرداگرد ما کارگران فصلی جمع می شوند و به محض جویا شدن ماجرا هر کس گوشه ای از درد خود را بازگو می کند.
جبار سادات زاده 43 ساله و صاحب 5 فرزند است . وضعیت ظاهری او بیانگر عمق تنگدستی و فقرش است.کیسه نارنجی رنگی که در دست دارد را صندلی می کند و در مقابلم می نشیند .
او می گوید: بیمه نیستم و مستمری کمیته امداد هم دریافت نمی کنم و تنها امیدم مستاجر نبودنم است.
دندان های جبار همه شکسته و ریخته شده اند و کم پشتی موهای ژولیده اش، چین و چروک پیشانی اش را نمایان تر کرده است.
سادات زاده ساده می گوید: به بیماری تنش گرفتارم و بی سواد هم هستم به همین دلیل به انجام هر کاری تن می دهم و توقع زیادی ندارم و در این شرایط بدِکاری اگر غروب 10 تا 15 هزار تومان بتوانم به خانه ببرم راضی هستم و افسوس که بعد از یک هفته انتظار ، یک مورد کاری برایم پیش نیامده است.
هنوز کلام جبار تمام نشده بود که پیرمردی از جنس کارگران فصلی که سادات زاده را می شناخت بی مقدمه وارد گفت و گو می شود و می گوید: من جبار و خانواده اش را خوب می شناسم و به خدا قسم که او به نان شب محتاج است و این جمله را می گوید و می رود.
کمی آن طرف تر جوانی که خیلی کم سن و سال به نظر می رسد توجهم را به خود جلب می کند .
آن جوان 16 ساله علی بسطامی زاد نام دارد با او که سر سخن باز می کنم عمق دردش را احساس می کنم چرا که او به علت کار افتادگی پدرش، تنها تا سال دوم راهنمایی فرصت تحصیل برایش فراهم بوده و پس از ترک تحصیل مجبور به کار کردن شده است.
او گفت که نان آور خانواده ای شش نفری است و بیکاری و کساد بازارِ کار این روزها او را دچار درد سر کرده است خانواده علی اجاره نشین هستند و به گفته خودش بیمه نیست و تا کنون نیز یارانه ای دریافت نکرده است.
پشت لب علی هنوز سبز نشده است اما غمش بیشتر از مردان عیال وار کهنسال است.
مشارکت آن ها را در گفت و گو سپاسگزاری می کنم و بعد تا که از آن ها و دنیایشان فاصله می گیرم پی در پی سوالات چندی در ذهنم متولد می شوند :
آیا مسوولان می دانند چند صد نفر در این شهر صبح تا نیمروز را چشم انتظار از راه رسیدن وانتی می مانند که اگر هم بیاید و کارگر پیر و یا جوان شانس ،زرنگی و یا دست و پا داشتن نیز یاری شان کند و بر وانت سوار شوند و بعد مثلا فلان کارگاه را نظافت و یا فلان کیلو بار را جابه جا کنند تازه 11 هزار تومان نصیبشان می شود ؟
آیا نوع ارتباط کارگر فصلی با کارفرما آن قدر از ضمانت قانونی برخوردار است که اداره کار در صورت تضییع حق و حقوقی طبق بند الف ماده 96 قانون کار در جهت استیفای حق آن کارگر دست به اقدام قانونی زند؟
راستی جای سامانه ثبت اطلاعات کارگران فصلی خالی است که در صورت نیاز کارفرما به کار ، با مراجعه به این سامانه کارگر موردنیاز را انتخاب و با برقراری ارتباط با کارگران منتخبش نیاز خو د را نیز برآورده سازد.
ای کاش برقراری بیمه کارگری دوباره احیا می شد که با نظارت دقیق اداره کار به کسانی که مستحق هستند و مشمول قانون بیمه کاری می شوند از این امتیاز بهره مند شوند.
و همین طور پرسش ها پی در پی رژه می روند و آرام آرام که از چهار راه فاصله می گیرم بی اختیار نگاهم را به عقب که برمی گردانم وانتی پارک شده بر ضلع جنوبی چهارراه میبینم و چه شتابان کارگران به سوی آن میدوند و جبار ،سلمان و علی نیز به همان شیوه برای بقا زندگی خود آویزان وانت سواری می شوند...
و امروز این گونه زندگی آنها رقم خورد، راستی فردا روز دیگری خواهد بود؟
نظرات ()