دلنوشته های...

چشمانی که نور را لمس می کنند
نویسنده : مهین داوری - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
 

 

مصاحبه پیش‌رو قریب 13 سال پیش زمان دانشجویی و ساکن بودنم در خوابگاه فاطمیه کوی دانشگاه تهران انجام شد و تاکنون در هیچ مطبوعه‌ و یا خبرگزاری منتشر نشده است:

دنیایشان برایم پر رمز و راز و زیباست و گفتگو با آن ها مرا متوجه شکرگزاری لحظه به لحظه از خداوند وادار می‌سازد دورادور در محوطه حیاط خوابگاه گاه آن ها را رصد کرده‌ام، و برای انجام مصاحبه شماره اتاق یکی از آن ها که دانشجوی ادبیات فارسی ست  را به ذهن سپرده‌ام: اتاق شماره 317 فاطمیه 3

با سرانگشت در اتاق را می‌کوبم و بعد او در را می گشاید. با گشاده‌رویی مرا به داخل اتاق دعوت می‌کند تمام گودی کاسه چشمانش را تنها نگین‌های فیروزه‌ای پر کرده است و از آن ها هیچ نگاهی تو را به تماشا نمی‌نشیند بی مقدمه شروع به حرف زدن می‌کنم:

* از خودت بگو اهل کجایی و دانشجوی چه رشته‌ای هستی؟

خورشید بهاری‌ام و اهل هر کجا باشم مهم نیست تو فرض کن اهل شمال سبز یا نه، اهل بیرجندم. مهم این است که من نه ترنم باران شمالی را دیده‌ام و نه آسمان خراسان را.

* نابینایی شما مادرزادی است یا ....

یک سال و نیم‌ام بود که به یکباره نابینا شدم و ... الان 19 سال است که از دنیای بینایان فاصله گرفته‌ام!

* از دنیای نابینایی بگویید

من خورشیدم، خورشیدی که هرگز آفتاب را ندیده است اما تابش گرمای آن را لمس می‌کند. من رنگ‌ها را تشخیص می‌دهم. شب من مثل شب شماست و روزم نیز همانند روز شماست، تصویر ذهنی رنگ‌ها برایم آسان است من سایه‌ها را تشخیص می‌دهم نور را درک می‌کنم. تصویر ذهنی اشیاء را می‌توانم ببینم، تجسم من از طریق حس لامسه است.

* چطور ممکن است از این همه سایه خسته نشوید چرا که انسان‌های بینا گاه با دیدن دنیای پرزرق و برق زندگی برایشان تکراری و ملال‌آور می‌شود؟

دلتنگی و خستگی و ملال‌آوری هرگز، اصلاً همیشه دنیا همین بوده است و هیچ وقت خسته و دلگیر نشده‌ام هیچ چیز تکراری تا الان ندیده‌ام. زندگی‌ام سرشار از تنوع و تازگی‌هاست. ما باید خودمان تنوع بیافرینیم.

* اگر یک روز صبح بینا از خواب برخیزید چه حالی می‌شوید؟

خوشحال می‌شوم از این جهت کارهایی که الان امکان انجام دادن آنها تا حدودی برایم آسان نیست و یا تا حدودی مقدور نیست شاید بتوانم انجام دهم. نابینایی را مشکل نمی‌دانم تنها محدودیت است و سد راه آدمی نمی‌تواند باشد.

* روشندلان به جهت نداشتن یک مجرای ارتباطی، بالطبع گناه کمتری مرتکب می‌شوند نظر شما در این خصوص چیست؟

از این جهت خوشحالم که یک مجرای گناه بر من بسته شده است، البته این هنر نیست ما نمی‌توانیم ببینیم، هنر آن است که بتوانی ببینی و نخواهی ببینی. اگر من هم قدرت بینایی داشتم گناه می‌کردم. الان هم که ماشاءا... کم نمی‌آورم گوش دارم و می‌شنوم.

* حرف تو با خدا

همیشه شکرگزارت هستم و هرگز نابینایی‌ام را بر تو شکایت نمی‌کنم که هر آنچه هست مصلحت و حکمتی دارد و شکرگزار نابینایی و هر آنچه که دارم خواهم ماند و از تو می‌خواهم فراوانی نعمت، فراموشی یادت را بر من چیره نسازد که آدمی در برابر هر داشته و نعمتی مسوول است.

* معنای زندگی

کاروانی است که ما حکم مسافرانش را داریم و زمانی می‌توانیم به خودمان امیدوار باشیم که همسفران خوبی برای همدیگر هستیم و یا زندگی همان قطار در حال حرکت است.

راستی زندگی برای شما چه رنگی است؟!